( 1 ) از دين محمّد بردار ، و بلال در همان حال ميگفت : أحد . . . أحد . . . ( خدا يكى است . . . )
از اين رو بسوى او دويده فرياد زد : اين ريشه و اساس كفر امية بن خلف است ! روى رستگارى را نبينم اگر امروز بگذارم او نجات يابد ! من داد زدم : اى بلال اين هر دو اسير من هستند ، آيا با اسيران من چنين رفتار ميكنى ؟
بلال بسخن من وقعى ننهاده همان حرف را تكرار كرد .
دوباره صدا زدم : اى بلال گوش كن چه ميگويم ؟
ديدم همان كلام را تكرار كرده و دنبالش با صداى بلند فرياد زد : اى ياران خدا بيائيد . . . بيائيد كه ريشهء كفر اينجاست ! بيائيد . . . كه امية بن خلف اينجاست .
چيزى نگذشت كه مسلمانان از چهار طرف حلقهوار ما را احاطه كردند من هر چه خواستم از آن دو دفاع كنم نشد تا بالاخره يكى از مسلمانان شمشير كشيده و پاى پسر امية را قطع كرد چنان كه به زمين افتاد .
امية كه آن منظره را ديد چنان فريادى زد كه تا كنون نشنيده بودم و بدنبال او سايرين نيز حمله كردند و آن دو را با شمشير قطعه قطعه كردند .
عبد الرحمن پس از اين قصه بارها ميگفت : خدا بلال را رحمت كند كه هم زرهها را از دست ما داد و هم اسيران را ( و با اين ترتيب ضرر زيادى به من زد ) .
حضور فرشتگان در جنگ بدر :
ابن عباس از مردى از قبيلهء بنى غفار نقل كند كه گفت : روزى كه جنگ بدر اتفاق افتاد من و يكى از عموزادگانم جزء قريش و مشركين بوديم هنگامى كه جنگ شروع شد ما دو نفر به بالاى تپه و كوهى رفتيم تا از دور ناظر جنگ باشيم و چون يكى از دو لشگر فائق شدند ما هم براى غنيمت خود را بميان آنها بيندازيم .
هم چنان كه در بالاى كوه بتماشا نشسته بوديم بناگاه از پشت سر صداى همهمهء اسبان به گوش ما خورد و شنيدم كسى ميگفت : « حيزوم » [ ( 1 ) ] پيش برو .
هامش
[ ( 1 ) ] « حيزوم » چنانچه در روايات شيعه و سنى آمده نام اسب جبرئيل بوده است .