« اگر بپرسند : « پس از چه رو معرفت و شناخت پيامبران و اقرار به اطاعت ايشان و سر نهادن به فرمان آنان واجب شده است ؟ » ، در پاسخ گفته مىشود :
براى آنكه در ساختمان وجودى افراد بشر و قواى دماغى آنها آنچه را كه بدان همهء مصالح خود را بفهمند نهاده نشده است ، و از جانب ديگر خالقشان منزّه و مبرّاست از اينكه با چشم ديده شود ، و مخلوقين عاجزند از اينكه او را به ظاهر درك كنند ، ناچار بايستى فرستادهاى معصوم ميان ايشان و خداوند باشد تا اوامر و نواهى او را به ايشان برساند و از دستورهاى او واقفشان نمايد تا نفع و ضرر خود را بشناسند ، و چنانچه واجب نبود بر ايشان كه خداى را بشناسند و طاعت او را گردن نهند ، در بعثت و آمدن پيغمبران فايدهاى نبود و حاجتى را برنمىآورد و نيازى را بر طرف نمىكرد ، بلكه آمدن ايشان بيهوده و بدون سود و صلاح بود ، و اين از صفات حكيمى كه همه چيز را در كمال اتقان و نظم آفريده ، به دور است .
اين مقطع حاكى از علتى است كه موجب شناخت پيامبران و اقرار به نبوّت آنها و ضرورت تصديق آنها مىشود ، و الّا شناخت آنها عبث و لغو بود .
( 1 )
و . حكمت در اطاعت اولى الامر
او عليه السلام فرمود :
« اگر كسى بپرسد كه چرا اولى الامر قرار داد و طاعتشان را واجب فرمود ، در پاسخ گفته مىشود : براى علتهاى بسيار ، از جمله آنكه مردم همين كه در قانون حدّ معيّن و مشخّصى برايشان معلوم شد و مأمور بودند كه از آن تجاوز ننمايند تا به فساد كشيده شوند ، اين امر مسلّم و ثابت نشود و به وقوع نپيوندد جز اينكه فرد شايسته و امينى بر آنان گمارده شود تا وى ايشان را از تعدّى و