( 1 ) 2 . هشام بن احمر گويد : ابو الحسن اوّل ( امام موسى كاظم ) عليه السّلام به من فرمود : آيا مىدانى آن مرد مغربى آمده است ؟
من پاسخ دادم : نه .
فرمود : مردى از مردمان مغرب به مدينه آمده است ، بنابراين با من بيا .
او سوار شد و من هم سوار شدم و رفتيم تا به آن مرد مغربى رسيديم كه كنيزانى با خود داشت . من به او گفتم : كالاى خود را به ما نشان بده .
او نه كنيز را نشان داد . در تمام مدّت ابو الحسن عليه السّلام مىگفت : « مرا به آنان نيازى نيست . » سپس به آن مرد گفت : بقيه را نشان بده .
او پاسخ داد : من جز يك كنيز مريض كس ديگرى ندارم .
ابو الحسن عليه السّلام فرمود : چه اشكالى دارد كه او را نيز به ما نشان دهى ؟
آن مرد امتناع كرد و رفت . روز بعد ابو الحسن عليه السّلام به من پيام داد و من به نزدش رفتم . فرمود : برو از او بپرس حد اكثر پولى كه براى فروش آن كنيز در نظر دارد ، چقدر است ؟ هر چه گفت ، بپرداز و كنيز را بگير .
من به نزد آن مرد رفته و عرضه داشتم . او گفت : من اين كنيز را كمتر از فلان مبلغ نمىدهم .
من گفتم : اين مال توست ، من او را مىگيرم .
پاسخ داد : اما به من بگو آن كه ديروز با تو بود ، كه بود ؟
گفتم : مردى از بنى هاشم بود .
پرسيد : كدام بنى هاشم ؟
گفتم : از ميان بزرگانشان . من بيش از اين اطّلاعى ندارم .
بردهفروش درخواست پول بيشترى كرد ، ولى من به او گفتم كه بيش از اين ندارم . سپس بردهفروش گفت : هنگامى كه اين كنيز را در دورترين شهرهاى مغرب خريدم ، زنى از اهل كتاب مرا ديد و پرسيد : « كيست اين كنيزى
حياة الامام علي بن موسى الرضا ( ع ) ( پژوهشى دقيق در زندگانى امام رضا ع ) ( فارسي ) — صفحة 39
مساهمون: الشيخ باقر شريف القرشي
ص٣٩