خود را شنيع وقبيح دانستند كه بر عدم نكير أصحاب خود بر آن نكير كردند ، وعتاب نمودند ، پس خود خلافت مآب را هم به شنيعه عيب بيني وموافقت نواصب مخذولين موصوف بايد ساخت ! واز أهل تقوا وورع برآورده به زمره جهلا ومعاندين وخرده گيران بايد انداخت !
اما آنچه گفته : اگر در يك مسأله غير امام خوب فهمد ، وامام را آن دقيقه معلوم نشود ، لياقت امامت أو مسلوب نمىگردد .
پس باطل است به جهت آنكه دانستى كه نزد عمر بن الخطاب به سبب ندانستن يك مسأله ، لياقت امامت مسلوب مىشد ، پسر خود را به جهت آنكه در زمان حضرت رسالت مآب ( صلى الله عليه وآله وسلم ) زوجه خود را طلاق در حال حيض داد ، وندانست كه طلاق در حيض نمىدهند ، از صلاحيت خلافت عارى گردانيد ، وبر كسى كه استخلاف ابن عمر از أو خواسته غضب كرد كه كلمه : ( قاتلك الله ) به حقش گفت ، وگفت كه : قسم به خدا اراده نكردى خدا را به اين .
پس معلوم شد كه تجويز خلافت براي كسى كه از يك مسأله - گو در زمان سابق از زمان خلافت - جاهل باشد وبعد آن واقف گردد ، به حدى قبيح است كه موجب لعنت مىگردد ، پس عمر كه از جواز مغالات تا زمان خلافت خود جاهل بود ، واز جهل خود به تحريم حلال پرداخت ، چگونه صلاحيت خلافت خواهد داشت .
وحال كساني كه أو را قابل وصالح خلافت مىگويند چه خواهد بود ؟ !
تشييد المطاعن لكشف الضغائن ( فارسي ) — صفحه 280
پدیدآورندگان: سيد محمد قلي موسوي نيشابوري كنتوري لكهنوي
ص۲۸۰