كرده باشند به اين كلمه ، واستفهامِ انكارى بود ، يعنى : هجر وهذيان بر زبان پيغمبرْ خودْ مقرر است كه جارى نمىشود ، پس آنچه فرموده است به آن اهتمام نماييد ، وآنچه نوشتن آن ارشاد مىشود بپرسيد كه چه منظور دارند .
ومحتمل است كه مانعين نيز به طريق استفهام انكارى گفته باشند كه : آخر پيغمبر هذيان نمىگويد ؟ ! وظاهر اين كلمه به فهم ما نمىآيد ، پس باز پرسيد كه : آيا نوشتن كتاب حقيقتاً مراد است يا چيز ديگر ؟
ووجه نفهميدن اين كلمه صريح وظاهر بود ; زيرا كه عادت شريف آن حضرت بود كه احكام الهى را به خدا نسبت مىفرمود ، ودر اينجا نفرمود كه : إن الله أمرني أن أكتب لكم كتاباً لن تضلّوا بعدي .
مانعين را توهم پيدا شد كه خلاف عادت البتة نفرموده باشد ، ما نفهميديم ، تحقيق ( 1 ) بايد كرد .
ونيز قطعاً معلوم داشتند كه آن جناب نمىنوشت ، ومشق اين صنعت نداشت ، بلكه اين صنعت أصلا از وى به صدور نمىآمد ، دفعاً للتهمة موافق نص قرآن : ( وَما كُنْتَ تَتْلُو مِنْ قَبْلِهِ مِنْ كِتاب وَلا تَخُطُّهُ بِيَمِينِك ) ( 2 ) ودر اين عبارت نسبت آن به خود فرمود : « أكتب لكم كتاباً » ، اين چه معنا دارد ؟ اين را استفهام بايد كرد كه آخر كلام پيغمبر هذيان خود نخواهد بود .
ونيز عادت آن جناب بود كه غير از قرآن چيزى ديگر نمىنويسانيد ، بلكه
هامش
1 . در مصدر ( استفهام ) .
2 . العنكبوت ( 29 ) : 48 .