سخن شوهر آن زن بود بيوسف : كه تعقيب از اين قضيّه مكن تا در شهر فاش نشود ، ابو مسلم گفته است : يعنى دنبالگيرى مكن كه تو بيگناهى و همه ميدانند .
روح البيان : از پس اين گفتگو عزيز زليخا را ترك كرد و يوسف را برد كه مخصوص خدمت خودش باشد و زليخا يوسف را نميديد و چنين گفت :
دريغ آن صيد كز دامم برون رفت
دريغ آن شهد كز كامم برون رفت
عزيمت كرد روزى عنكبوتى
كه بهر خود كند تحصيل قوتى
به جائى ديد شهبازى نشسته
ز قيد دست شاهان باز رسته
بگرد او تنيدن كرد آغاز
كه بندد بال و پرش را ز پرواز
زمانى كار در پيكار او كرد
لعاب خود همه در كار او كرد
چو آن شهباز كرد از وى كناره
نماند غير تارى چند پاره
منم آن عنكبوت زار و رنجور
فتاده از مراد خويشتن دور
رگ جانم گسسته همچو تارش
نگشته مرغ اميدى شكارش
گسسته تارم از هر كار و بارى
بدستم نيست جز بگسسته تارى
« قَدْ شَغَفَها حُبًّا » 30 مجمع : از علىّ عليه السّلام و عدّه اى با عين بىنقطه نقل قرائت شده است . يعنى دوستى يوسف دل او را بهر سو برده است .
غزّالى : در معنى شغاف اختلاف كردهاند : بعضى دماغ و مغز سر دانسته - اند ، عدّه اى گفتهاند مقصود وسط دل است و جاى روح آدمى او همه ى بدن نيز گفتهاند .
كشف نوشته است : شغاف پرده ى درونى است از پرده هاى دل و دل را پنج پرده است : اوّل صدر است مستقرّ عهد اسلام ، دوّم قلب است محلّ نور ايمان سوّم فؤاد است موضع نظر حقّ ، چهارم سرّ است مستودع گنج اخلاص ، پنجم شغاف است محطَّ رحل عشق ، زليخا را عشق يوسف بشغاف رسيده بود سمنون محبّ گفت :
شغاف آنگه گويند كه پرده هاى دل از عشق پر شود و نيز چيزى را در آن جاى نماند تا هر چه گويد و آنچه شنود در عشق شنود چنانك مجنون را پرسيدند ابو بكر فاضلتر يا عمر ؟