طبع و باگذشت و بلندهمّت است در چشم مردم بيش از آن است كه اشخاص واجد همه مال و مقام بتوانند آن را احراز كنند . نظامى گنجوى در مخزن الاسرار به نام قصّه ى سليمان و دهقان ، خوى گذشت و بلندنظرى را خوب ساخته است :
روزى از آنجا كه فراغى سپيد
باد سليمان به چراغى رسيد
مملكتش رخت به صحرا نهاد
تخت بر اين تخته ى مينا نهاد
ديد به نوعى كه دلش پاره گشت
برزگرى پير در آن ساده دشت
خانه ز مشتى غلَّه ، پرداخته
در غلَّه دان كرم انداخته
دانه فشان گشته بهر گوشه اى
رسته ز هر دانه ى او خوشه اى
پرده ى آن دانه كه دهقان گشاد
منطق مرغان ز سليمان گشاد
گفت جوانمرد شو اى پير مرد
كاينقدرت بود ببايست خورد
ما كه بسيراب زمين كاشتيم
زانچه بكشتيم چه برداشتيم ؟
تا تو در اين مزرعه ى دانه سوز
تشنه و بىآب چه آرى بروز ؟
پير به دو گفت : مرنج از جواب
فارغم از پرورش خاك و آب
با تر و با خشك مرا نيست كار
دانه ز من پرورش از كردگار
نيست غم ملك و ولايت مرا
تا منم اين دانه كفايت مرا
آن كه بشارت به خودم مىدهد
دانه يكى ، هفتصدم مىدهد
دانه بانبازى شيطان مكار
تا ز يكى هفتصد آرد ببار
دانه ى شايسته ببايد نخست
تا گره خوشه گشايد درست
هر نظرى را كه بر افروختند
جامه به اندازه ى تن دوختند
رخت مسيحا نكشد هر خرى
محرم دولت نبود هر سرى
كرگدنى گردن پيلى خورد
مور ز پاى ملخى نگذرد
بحر به صد رود شد آرام گير
جوى بيك سيل بر آرد نفير
هست در اين دايره ى لا جورد
مرتبه ى مرد به مقدار مرد
3 - از آيت 201 « وَإِمَّا يَنْزَغَنَّكَ مِنَ الشَّيْطانِ » مىفهماند كه انسان در