هيچ ديدى در خزان كز بادها
چون بميرند اين درختان جابجا ؟
چون وزد باز آن نسيم فرودين
مردگان سرها برآرند از زمين
هر زمانى بر تو فصلى ديگر است
مانده فرعى ، رو باصلى ديگر است
چون از آن هم بگذرى يا بى حيات
از « لقاى ذو الجلال ذو الصفات »
* ( وَإِنَّ مِنْها لَما يَهْبِطُ مِنْ خَشْيَةِ اللَّه ) * 74 :
روح البيان : شيخ هدائى اسكدارى گفته است : در حالت جذبه از آب روان اين صدا مىشنيدم : يا دائم ، يا دائم .
مثنوى : مجلَّد اوّل داستان مرتدّ شدن كاتب وحى :
نطق آب و نطق خاك و نطق گل
هست محسوس حواس اهل دل
فلسفى كو منكر حنّانه است
از حواسّ اوليا بيگانه است
هر كه را در دل شك و پيچانى است
در جهان او فلسفى پنهانى است
تأويلات : بواسطهى پيروى از هواى نفس دل بعضى مردم مثل سنگ مىشود كه هيچ نقش علم و تربيت در آن اثر ندارد . امّا دل دستهى ديگر از پرتو خداوند روشن است و بدرياى علم فرو رفته است و از آن جويهاى دانش سرازير مىشود كه هر كه از آن بنوشد زندهى جاويدان است مثل دلهاى پيغمبران كه بندگان خاص خدا هستند و همان است كه فرموده « وَإِنَّ مِنَ الْحِجارَةِ لَما يَتَفَجَّرُ مِنْه الأَنْهارُ » و يك دسته از دلها شاداب از علم و دانش است كه ديگران از آن بهره مىبرند مانند دل دانشمندان ثابت قدم كه به آنها اشاره شد در « وَإِنَّ مِنْها لَما يَشَّقَّقُ فَيَخْرُجُ مِنْه الْماءُ » و عدهى ديگر از دلها نرم است و فرمانبردار مانند دل بندگان مسلمان پارسا و همان است كه فرموده « وَإِنَّ مِنْها لَما يَهْبِطُ مِنْ خَشْيَةِ اللَّه » .
مثنوى مىگويد :
ز انبيا ناصحتر و خوشلهجهتر
كى بود كه كوفت دمشان در حجر ؟