پس صبحگاهان به نزد مجوسى رفت ، و در خلوت به او گفت : من فرستادهء رسول خدا صلى الله عليه و آله هستم كه به تو مىفرمايد : حقا كه آن دعا مستجاب گرديد .
مجوسى گفت : مرا مىشناسى ؟
گفت : بله .
مجوسى گفت : من منكر اسلام و نبوّت محمّد صلى الله عليه و آله هستم .
مرد گفت : مىدانم ، و لكن رسول خدا صلى الله عليه و آله سه بار مرا به رساندن آن پيام به تو مأمور نمود .
در اين موقع مجوسى گفت : « أشهد أن لا إله إلاالله ، و أن محمدا رسوله » و مسلمان شد . و خانواده و بستگانش را به نزد خود فرا خواند و به آنان گفت :
من تاكنون گمراه بودم ولى حال به حق باز گشتهام ، هركس از شما كه مسلمان شود ، اموالى كه در دست او دارم به او بخشيدم و گرنه بايد مالم را به من باز گرداند .
و بدين ترتيب تمام خانواده و بستگانش مسلمان شدند .
مجوسى را دخترى بود كه او را به پسرش تزويج نموده بود . آنگاه به من گفت :
مىدانى آن دعا چيست ؟
گفتم : نه . و اكنون مىخواستم از تو بپرسم .
مجوسى گفت : به هنگام ازدواج پسرم غذايى تهيّه كرده و عدّهاى را براى صرف غذا دعوت نموده بودم ، و در جوار خانهء من چند خانواده علوى بود فقير و تهيدست . من به خدمتكارم دستور دادم حصيرى در وسط خانه بيندازد . در اين هنگام صداى دختر بچه همسايه را شنيدم كه به مادرش مىگفت : اين مجوسى با بوى غذايش ما را مىآزارد . من وقتى اين را شنيدم خوراك زيادى و مقدارى پوشاك و پول براى آنان فرستادم .
در اين موقع دختر بچه به بقيّه گفت : به خدا سوگند ! نمىخوريم تا براى او دعا
گنجينه رويا ( ترجمه آيات بينات في حقيقة بعض المنامات ) ( فارسى ) — صفحة 104
مساهمون: الشيخ محمد تقي التستري ( الشوشتري )
ص١٠٤