[ سلطان در حق او فرمود :
شعر
از فضل سرت بر آسمان مىسايد * زان بر سر تو موى همى برنايد
ما را سر تو چو ديده در مىبايد * در ديده اگر موى نباشد شايد ] [ 1 ]
مهستى
رباعيات خوب دارد . در حق خوش پسرى قصاب گفته است :
شعر
هر كارد كه از كشتهء خود برگيرد * و اندر لب و دندان چو شكر گيرد
گر بار دگر بر گلوى كشته نهد * از ذوق لبش زندگى از سر گيرد
[ قصاب چنان كه عادت اوست مرا * بفكند و بكشت و گفت كاين خوست مرا
پس لابه كنان نهاد سر بر پايم * دم ميدهدم تا بكند پوست مرا ] [ 2 ]
فردوس [ 3 ] مطربه
بوقت آنكه خوارزمشاه بر سلاطين غور دست يافت ، بر حسب حال گفت :
شعر
شاها ز تو غورى بلباسات بجست * مانندهء جوژه از كف خات بجست
از اسب پياده گشت و رخ پنهان كرد * فيلان به تو شاه داد و از مات بجست
بنت البخاريه [ 4 ]
سخنان نيكو دارد . منها .
شعر
ما را بدم پير نگه نتوان داشت * در خانهء دلگير نگه نتوان داشت
آن را كه سر زلف چو زنجير بود * در خانهء بزنجير نگه نتوان داشت
عايشه مقريه [ 5 ]
رباعيات نيكو دارد . منها :
گفتم دلم از تو بوسهاى خواهان است * گفتا كه بهاى بوسهء من جان است
دل آمد و در پهلوى جان زد انگشت * يعنى كه بخر ، بيع بكن ارزان است
هامش
[ 1 ] - م فقط
[ 2 ] - م ، ف
[ 3 ] - ر : فردوسيه
[ 4 ] - ب : بنت التحاريه ؟ - ر ندارد
[ 5 ] - ب ، ف .