خروج كردند . عبد الله زبير . لشكر بجنگ ايشان فرستاد و ايشان را قهر كرد . بسيارى كشته شدند .
مروان حكم در رمضان سنهء ست و ستين ، در مجمعى ، خالد را گفت « اسكت يا ابن نديه الاست » . خالد ازين حكايت ، با مادر شكايت كرد . مادرش گفت با كس مگو تا من او را خاموش كنم . چون مروان پيش زن رسيد ، گفت خالد شكايت من پيش تو گفته باشد . زن گفت او از آن عاقلترست كه از اين انواع [ سخن [ 1 ] ] گويد . مروان ايمن شد . [ چون شب در آمد [ 2 ] ] بالشى بر دهانش نهاد و برو نشست تا بمرد . هشتاد و يك سال عمر داشت و يك سال و نه ماه پادشاهى كرده بود .
بعد ازو كار عبد الله زبير قوت تمام گرفت و اكثر ملك برو راست شد و نافع بن ازرق ، ببصره و اهواز دعوى خلافت كرد و خود را امير المؤمنين خواند و نجدة بن عامر به يمامه همچنين . شاعرى گفت :
فتشعبوا شعبا فكل جزيرة * فيها امير المؤمنين و منبر [ 3 ]
الموفق لامر الله
عبد الملك بن مروان بن ابى الحكم بن ابى العاص ، بعد از پدر پادشاه شد و در بنى اميه ، به غير معاويه ، ازو صاحب تدبيرتر نبود و به غير از مروان الحمار ازو شجاعتر نه .
و او مكرم آن قوم بود .
در كوفه ، مختار بن ابى عبيد ثقفى خروج كرد و ابراهيم بن مالك اشتر مدد او شد و او بنام محمد حنفيه دعوت مىكرد . اما محمد حنفيه او را نفرموده بود ، ليكن منع نيز نمىكرد .
مختار ، عراق و ديار بكر و آذربيجان مسخر كرد و طلب خون حسين رضى الله عنه مىكرد .
عبد الملك ، عبيد الله زياد را ، از شام بجنگ او فرستاد ، . چون بموصل رسيد ، مختار ثقفى ، يزيد بن
هامش
[ 1 ] - م ، فقط
[ 2 ] - ق : چون زن آگاه بود ، شب را .
[ 3 ] - شعر از مساور بن هند بن قيس است و بدين صورت در يعقوبى آمده :
فتشعبوا شعيا فكل قبيلة فيها امير المؤمنين و ظاهرا بايد در آخر شعر كلمهء « منبر » يا « خطيب » اضافه شود .