دارد ، در حالى كه تو با اين وضع خارج مىشوى ؟ » .
امام با عزم و اطمينان به وى پاسخ داد و گفت : « خداوند خواسته است كه آنان را در اسارت ببيند » « 1 » .
( 1 )
10 - جناب ام سلمه
ام المؤمنين « جناب ام سلمه » ، هنگامى كه از عزم امام بر حركت به سوى عراق باخبر شد ، به شدت پريشان گشت و اين موقعى بود كه آن حضرت در مدينه اقامت داشت و هنوز به سوى مكه نرفته بود ، پس نزد حضرتش شتافت و با صدايى پر از حزن و اندوه گفت :
« اى فرزندم ! مرا با خارج شدنت به سوى عراق غمگين مساز كه من شنيدم جدت رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله را مىفرمود : پسرم حسين در سرزمين عراق در زمينى به نام كربلا كشته مىشود و من تربت تو را در شيشهاى دارم كه پيغمبر آن را به من سپرده است » .
( 2 ) امام ؛ با عزم و ارادهاى محكم به وى پاسخ داد و فرمود : « اى مادر ! من نيز مىدانم كه به ظلم و تعدى سر بريده شوم و عزيز و جليل خواسته است كه خانواده و اهل بيتم را آواره كودكانم سربريده و اسير شده و در بند ببيند در حالى كه كمك مىطلبند و ياورى نمىيابند . . . » .
« ام سلمه » سخت ناراحت شده و با صداى بلند گفت : « شگفتا ! پس به كجا مىروى در حالى كه مىدانى كشته مىشوى ؟ ! ! » .
( 3 ) امام ، در حالى كه مرگ را به مسخره گرفته و زندگى را استهزا مىنمود ، به
هامش
( 1 ) الدر المسلوك 1 / 109 .