( 1 )
پذيرش امام عليه السّلام
امام ، چارهاى از قبول خلافت نداشت از خوف اينكه مبادا پليدى از بنى اميه به سوى آن بجهد و لذا خود دربارهء آن چنين مىفرمود : « به خدا قسم ! به سوى آن [ يعنى خلافت ] اقدام ننمودم مگر از ترس اينكه بزى از بنى اميه بر امت بجهد و كتاب خداى عز و جل را بازيچه قرار دهد . . . » « 1 » .
ضرورت و ترس بر اسلام ، آن حضرت را به قبول خلافت فراخواند ، خلافتى كه جز اقامهء حق و نابودى باطل ، هدفى در آن نداشته است ، زيرا فرزند ابو طالب ، آن پرچمدار عدالت در اسلام ، از عاشقان حكومت و قدرت نبود و نه از كسانى كه حكومت را براى بهره بردن از خيرات آن مىخواستند ، او فرزند وحى بود كه در همهء مراحل زندگيش ، زهد خود را نسبت به دنيا و دوريش از همهء خواستههاى دنيا را به اثبات رسانده بود .
( 2 )
بيعت
مردم در مسجد بزرگ ، جمع شدند و با بىصبرى منتظر بودند كه شايد امام خواستهء آنان را بپذيرد .
امام ، در حالى كه باقيماندهء پاك از صحابهء پيامبر صلّى اللّه عليه و آله در اطرافش بودند ، پيش آمد و با موجى از شعارهاى موافق ، رو به رو شد كه علاقهء شديدشان را به قبول رهبرى مسلمين از سوى آن حضرت نشان مىداد . امام بالاى منبر رفت و خطاب به آن جمع عظيم چنين فرمود :
هامش
( 1 ) انساب الاشراف ، ج 1 ، ق 1 ، 157 .