خود را به عثمان بخشيد و اين كار را بخاطر تمايلات سرشار از دشمنى نسبت به امام انجام داد ، چون آن حضرت با عموزادهء طلحه يعنى ابو بكر در امر خلافت به رقابت برخاسته بود . زبير نيز پيش آمد و حق خود را به امام بخشيد ؛ زيرا خويشاوندى نزديكى با آن حضرت داشت . سعد هم برخاست و حق خود را به عموزادهاش عبد الرحمن بن عوف داد تا جانب او را بگيرد و موقعيتش را تقويت نمايد .
( 1 ) رأى عبد الرحمن ، حرف آخر بود و وى در وضعى محكم قرار داشت ، زيرا عمر نسبت به وى اطمينان نموده و امر شورا را به وى مربوط ساخته بود ، ولى وى داراى شخصيتى ضعيف و ارادهاى ناچيز بوده و قدرت تحمل مسئوليت حكومت را نداشته ، پس تصميم گرفت كه غير از خودش را براى خلافت نامزد نمايد . وى تمايلى به عثمان داشت ، زيرا عبد الرحمن داماد او بود . ضمنا مشورتى با عموم قريشيان در اين مورد داشته كه وى را از على منع نموده و به انتخاب عثمان تشويق كرده بودند از اين جهت كه وى طمعكاريها و تمايلات آنان را محقق مىنموده است .
( 2 ) سرانجام ، آن لحظهء هراسناكى كه جريان تاريخ را دگرگون ساخت ، فرا رسيد و عبد الرحمن بن عوف به خواهرزادهاش گفت : برو و على و عثمان را دعوت كن .
او گفت : از كداميك شروع كنم ؟
( 3 ) عبد الرحمن گفت : هر كدام را كه خواسته باشى .
« مسور » به راه افتاد و آن دو را فرا خواند و مهاجرين و انصار در مسجد فراهم آمدند ، پس عبد الرحمن پيش آمد و امر خلافت را بر آنان عرضه داشت
حياة الإمام الحسين ( ع ) ( زندگانى حضرت امام حسين ع ) ( فارسي ) — صفحة 399
مساهمون: الشيخ باقر شريف القرشي
ص٣٩٩