و خويشاوندى از رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله است ، به سوى او مىروند نه اينكه او بيايد ، برخيزيد تا نزد او برويم .
( 1 ) آنان همگى به سوى آن حضرت شتافتند و او را در زمين ديوار كشيده شدهاى متعلق به وى يافتند كه شلوارى بر تن داشت و بر بيل خود تكيه داده بود و آيهء :
أَ يَحْسَبُ الْإِنْسانُ أَنْ يُتْرَكَ سُدىً
« 1 » .
« آيا انسان گمان مىكند كه بيهوده رها مىشود » . تا آخر سوره را مىخواند و قطرات اشكش بر گونههايش مىغلطيد . آن قوم همگى به گريه افتادند . پس خاموش شدند و عمر دربارهء مشكلى كه برايش پيش آمده بود از آن حضرت سؤال كرد و حضرت به وى پاسخ داد .
( 2 ) پس عمر به او گفت : به خدا قسم ! حق ، تو را خواست ولى قوم تو نخواستند .
حضرت فرمود : اى ابو حفص ! از اينجا و آنجا چيزى نگو ، آنگاه قول خداى تعالى را تلاوت كرد كه مىفرمايد :
إِنَّ يَوْمَ الْفَصْلِ كانَ مِيقاتاً
« 2 » .
« روز جدايى وعدهگاه باشد » .
عمر ، متحير ماند و مبهوت شد و دست خود را بر دست ديگر نهاد و از آنجا خارج شد در حالى كه گويى به خاكستر مىنگريست . « 3 »
( 3 )
حضرت حسين عليه السّلام و خاندان عمر
بعضى از مورخان مىگويند : رابطهء بين امام حسين و خاندان عمر غير
هامش
( 1 ) قيامت / 36 .
( 2 ) نبأ / 17 .
( 3 ) شرح نهج البلاغه 12 / 79 - 80 .