افسوس و درد از فقدان پدر كه نزد وى از زندگى عزيزتر بود ، بر او سايه افكند .
( 1 ) آن حضرت ، تربت پاك پدر را زيارت مىكرد و برگرد آن مىگشت در حالى كه سراسيمه و رنجور شده بود . خود را بر آن مىافكند و مشتى خاك از آن تربت طاهر بر مىگرفت و آن را بر ديدگان و بر چهرهء خود مىفشرد و بسيار مىبوييد و مىبوسيد و در خود ، احساس آرامش مىكرد ، آنگاه با سوز و گداز بسيار ، مىگريست و با صدايى اندوهبار مىسرود :
ما ذا على من شمّ تربة احمد * ان لا يشمّ مدى الزمان غواليا
صبّت علىّ مصائب لو انّها * صبّت على الأيّام صرن لياليا
قل للمغيّب تحت اطباق الثرى * ان كنت تسمع صرختى و ندائيا
قد كنت ذات حمى بظلّ محمّد * لا اختشى ضيما و كان جماليا
فاليوم اخضع للذليل و اتّقى * ضيمى و ادفع ظالمى بردائيا
فاذا بكت قمريّة فى ليلها * شجنا على غصن بكيت صباحيا
فلأجعلنّ الحزن بعدك مؤنسى * و لأجعلن الدمع فيك وشاحيا « 1 »
« بر آنكه تربت احمد را ببويد ، باكى نيست كه در همهء روزگار ، عطرها را نبويد » .
« بر من مصيبتهايى وارد گشته كه اگر بر روزها فرود مىآمدند ، به شبها تبديل مىشدند » .
« به آنكه در زير خاك پنهان شده بگو اگر فرياد و صداى مرا مىشنوى » .
« من در سايهء محمد ، پناهى داشتم كه از سختى ، بيمى به خود راه نمىدادم و او زيور من بود » .
هامش
( 1 ) ابن شهر آشوب ، مناقب 1 / 242 .