مرا مغرور كن ، مرا به تو نيازى نيست ، من تو را سه طلاقه كردم ، . . . آه ! آه ! از كمي
توشه ودورى راه . " ( 1 )
سائلى از أو سؤال كرد ، امر كرد هزار به أو بدهيد ، كسى كه به أو فرمان داد
پرسيد هزار از طلا بدهم يا از نقره ؟ فرمود : هر دو نزد من دو سنگ است ، آنچه
براي سائل نفعش بيشتر است به أو بده . ( 2 )
در كدام أمت وملت شجاعتى ديده شده توأم با چنين سخاوتى كه در ميدان
جنگ در حال محاربه با مشركي بود ، مشرك گفت : يا ابن أبي طالب هبني سيفك .
شمشير را به جانب أو افكند ، مشرك گفت : عجبا ! اى پسر أبى طالب ، در چنين
وقتي شمشير خود را به من مى دهى ؟ فرمود : تو دست سؤال به سوى من دراز
كردى ورد سائل از كرم نيست ، آن مشرك خود را به زمين افكند وگفت : اين
سيره ء أهل دين است ، قدمش را بوسيد ومسلمان شد . ( 3 )
ابن زبير نزد آن حضرت آمد وگفت : در حساب پدرم ديدم كه از پدرت
هشتاد هزار درهم طلبكار است ، آن مال را به أو داد ، بعد از آن آمد وگفت : در
آنچه گفتم غلط كردم ، پدر تو از پدرم هشتاد هزار درهم طلب داشت ، فرمود : آن
مال بر پدرت حلال ، وآنچه هم از من گرفتى براي خودت باشد . ( 4 )
كجا زمانه مقامي را نشان دارد كه از مصر تا خراسان قلمرو ملك أو باشد ،
ومشك آب بر دوش زنى ببيند ، از أو بگيرد وبرايش به مقصد برساند ، واز حال أو
بپرسد وشب تا به صبح از اضطراب نخوابد كه چرا به آن زن ويتيمانش رسيدگى
نشده وصبحگاه خود براي يتيمان بار طعام بكشد ، وبراي آنان غذا طبخ كند ،
ولقمه در دهان آنان بگذارد ، وچون زن أمير المؤمنين ( عليه السلام ) را بشناسد واظهار
شرمندگى كند ، بگويد اى كنيز خدا ! من از تو شرمسارم . ( 5 )
در روزگار خلافتش در بازار بزازها با خدمتكار خود راه برود ، ودو پيراهن
هامش
1 . بحار الأنوار ، جلد 41 ، صفحهء 121 .
2 . بحار الأنوار ، جلد 41 ، صفحهء 32 .
3 . بحار الأنوار ، جلد 41 ، صفحهء 69 .
4 . بحار الأنوار ، جلد 41 ، صفحهء 32 .
5 . بحار الأنوار ، جلد 41 ، صفحهء 52 .