تخطي إلى المحتوى الرئيسي

فاطمة الزهراء ( ع ) بهجة قلب المصطفى ( ص ) ( فاطمه زهرا ( ع ) شادمانى دل پيامبر ) ( فارسي ) — صفحة 391

مساهمون:

ص٣٩١
سپس فرمود : آيا قدر و منزلت على را مىدانى ؟ او كارهاى مرا در سنّ دوازده سالگى كفايت كرد و در شانزده سالگى در پيش روى من به دفاع از من شمشير زد ، در نوزده سالگى شجاعان را بر زمين زد و كشت و در بيست سالگى غم و اندوه مرا بر طرف كرد و در قلعهء خيبر را كه پنجاه نفر نمىتوانستند آن را بلند كنند ، در بيست و چند سالگى بلند نمود . چهرهء فاطمه از شنيدن اين مطالب روشن شد . نزد على آمد در حالى كه خانه‌اش از نور چهره‌اش روشن شده بود . على عليه السّلام به او فرمود : اى دختر محمّد صلّى اللّه عليه و آله و سلّم ! هنگامى كه از نزد من بيرون رفتى ، چهره‌ات بدين گونه روشن نبود [ چه روى داده است ] ؟ گفت : همانا رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله و سلّم فضايل تو را برايم گفت ، نتوانستم خود را نگه دارم تا اينكه نزد تو آمدم . « 1 » ( 1 ) 16 - اسماء بنت عميس از حضرت فاطمه عليها السّلام روايت كند : روزى پيامبر اكرم صلّى اللّه عليه و آله و سلّم تشريف آورده فرمود : پسرانم حسن و حسين عليهما السّلام كجايند ؟ عرض كردم : امروز صبح چيزى در خانه نداشتيم كه بخورند ، البتّه خداى را حمد مىكنيم . على [ عليه السّلام ] گفت : من اين دو كودك را با خود مىبرم ، نكند كه گريه كنند ، تو هم كه چيزى ندارى به آنان بدهى . آنان را نزد آن شخص يهودى برد تا چيزى از او بگيرد . رسول خدا به سوى آن حضرت رفتند ، ديدند حسنين عليهما السّلام با ظرفى كه در پيش روى دارند و مقدارى خرما در آن است ، بازى مىكنند . فرمود : يا على ! آيا فرزندانم را پيش از آن كه هوا گرمتر شود و خورشيد بيشتر بر آنان بتابد ، به خانه برنمىگردانى ؟ على عليه السّلام گفت : امروز صبح چيزى در خانه نداشتيم ، قدرى اينجا تشريف داشته باشيد تا مقدارى خرما براى فاطمه عليها السّلام تهيّه كنم . حضرت رسول ساعتى نشست تا اينكه على براى آن يهودى قدرى آب از چاه كشيد ، هر دلوى به يك خرما ، تا اينكه مقدارى خرما جمع كرد و با رسول خدا آنها را برداشته به خانه آوردند . « 2 » نويسندهء كتاب در اينجا مىنويسد : حضرت زهرا عليها السّلام احاديث بسيارى را كه از
هامش
( 1 ) توفيق ابو علم ، اهل بيت ، ص 130 . ( 2 ) توفيق ابو علم ، اهل بيت ، ص 135 .