عمر ز عمّار بدان شد برى * كاوى خلاف آورد تا لا جرم
ديد بلا بر تن و بر جان خويش * كشت بعالم تن او در الم
مكه حرم كرد عرب را خداى * عهد ترا كرد حرم در عجم
هر كه در آمد همه باقى شدند * باز فنا شد كه بديد [ 1 ] اين حرم
باز محمد بن محلد [ 2 ] هم سكزى بود مردى فاضل بود و شاعر ، نيز پارسى گفتن گرفت و اين شعر را بگفت :
( نظم )
جز تو نزاد حوّا و آدم نكشت * شير نهادى بدل و برمنشت
معجز پيغمبر مكّى توئى * بكنش و بمنش و به گوشت
فخر كند عمّار روزى بزرگ * كوهدانم [ 3 ] من [ 4 ] كه يعقوب كشت
پس از آن هر كسى طريق شعر گفتن بر گرفتند ، اما ابتداء اينان بودند ، و كس به زبان پارسى شعر ياد نكرده بود ، الَّا بو نواس ميان شعر خويش سخن پارسى
هامش
[ 1 ] ظاهرا « كه نديد اين حرم » ،
[ 2 ] كذا فى الاصل و شايد « مخلد » .
[ 3 ] كذا . . . و شايد « كه همانم » و يا « گويد آنم » يا « گويد همانم » باشد .
[ 4 ] در اصل كتاب « من » نبوده و بعدها با مركبى قديم آن را افزودهاند - و اما قوافى « منشت » و « گوشت » از اسامى مصادر پهلوى است كه اصل آنها « منشن و گوشن » با نون بوده و بعد نون آن افتاده منش و گوش شده و نيز گاهى بجاى نون ساقط شده تاء قرشت بر آن افزودهاند چنان كه در لفظ « خورش » خورشت و در « برش » برشت گويند و اين مصدر « گوش » كه از « گفتن » است در كلمات درى كمتر مورد استعمال يافته است .