سپس به من گفت : اى حنين مرا نسبت به آنچه دربارهات كردهام حلال كن ، زيرا شفيع تو بسيار قوى است . به او گفتم : مولاى من اگر خون مرا بريزى حق دارى ، به جهت آنكه بر من حق حيات دارى .
سپس خليفه گفت : اى حاضران گوش دهيد چه مىگويم . همگى ساكت شدند .
خليفه گفت : بدانيد ، شما ديشب رفتيد و به اين عقيده بوديد كه صبح روز بعد حنين را بكشم ، منهم قول داده بودم . من تا نيمهء شب در قلق و اضطراب بودم ، زيرا درد داشتم و نيمه شب فى الجمله چشمم گرم شد . در خواب ديدم نشستهام ، ولى جاى من تنگ است . شماها و ساير خدمه و اطرافيان از من بسيار دور بوديد . بشما مىگفتم واى بر شما مرا در اين حال مىبينيد و هرچه من مىگويم جواب مرا نمىدهيد . آيا شايسته است نسبت به من بىاعتنائى كنيد ؟ . در اين خلال نور عظيمى كه بسيار زننده و ترسناك بود ظاهر شد و از بين آن نور مردى خوشرو درآمد و دنبال او مرد ديگرى كه بسيار خوشلباس بود ديده شد . آن مرد سلام كرد جوابش دادم . از من پرسيد مرا مىشناسى ؟
گفتم : نه . گفت : من مسيح ( ع ) هستم . من مضطرب و دستپاچه شده و لرزان گفتم :
اين كيست كه با شما آمده است ؟ گفت : حنين بن اسحق است . گفتم مرا ببخش من نمىتوانم برخيزم و با شما مصافحه كنم . گفت : از حنين بگذر و گناهش را ببخش .
خدا او را بخشيده است و آنچه به تو دستور مىدهد ، عمل كن تا از بيمارى رهائى يا بى .
من از خواب بيدار شدم درحالىكه دربارهء حنين غمگين و ناراحت بودم ، كه چرا با او چنين رفتارى كردم ، زيرا شفيع او بسيار قوى و كسى است كه در من نفوذ بسيارى دارد و حق او بر من واجب است . شماها برويد . او بايد هميشه نزد من باشد ، زيرا به اين عمل مأمورم . هريك از شما بايد ده هزار درهم بياوريد ، تا جريمهء كسانى باشد ، كه كشتن او را از من مىخواستند . اين اموال را بايد آنهائى بدهند ، كه ديشب اينجا بوده و قتل او را از من طلب مىكردند . اگر از بين شما كسى ديشب اينجا نبود ، نبايد چيزى بدهد . هريك از شماها كه از اين امر استنكاف كند گردنش را مىزنم .
عيون الأنباء في طبقات الأطباء ( فارسى ) — صفحة 482
مساهمون: ابن أبي أصيبعة
ص٤٨٢