و در جاى خود نشست كه آفتاب بر آن محل تابيده بود و طيفورى مسيحى طبيب و حنين بن اسحاق هر دو در حضورش بودند .
طيفورى به او گفت : اى امير المؤمنين ! تابش خورشيد در حال خمارى ضرر دارد .
متوكل به حنين گفت : تو چه مىگوئى ؟ حنين گفت : خورشيد ضررى به حالت خمارى نمىزند . چون آن دو مخالف يكديگر در حضور خليفه صحبت نمودند ، متوكل درصدد برآمد صحت يكى از دو گفته را پيدا كند .
لذا حنين گفت : يا امير المؤمنين ! خمارى را حالتى است كه به مخمور عارض مىشود و خورشيد به آن حالت ضرر نمىزند ، بلكه به مخمور ضرر مىزند . متوكل گفت : حنين در ادبيات و تحديد معانى و الفاظ بر اقران خود مقدم و از آنها پيش است . طيفورى اين امر را بدل گرفت . فرداى آن روز حنين از آستين خود دفترى بيرون آورد ، كه در آن عكس حضرت مسيح ( ع ) را بالاى دار را نشان مىداد ، كه مردمى هم در اطراف او بودند . طيفورى بحنين گفت : آيا اينها مسيح ( ع ) را دار زدند ؟ جواب داد : آرى . طيفورى گفت : به صورت آنها آب دهان بينداز . حنين گفت : چنين كارى نمىكنم . طيفورى پرسيد چرا ؟ جواب داد : اين عكسها كه مسيح ( ع ) را دار نزدهاند .
اينها عكس است . اين مسئله بر طيفورى گران آمد و مطلب را بمتوكل خبر داد و از او خواست او را مطابق احكام مسيحيت مجازات كند . متوكل موضوع را از جاثليق و اسقفها پرسيد ؟ آنان جواب دادند : بايد براى اظهارى كه حنين نموده او را لعنت كرد و بايد هفتاد مرتبه لعنت در حضور جمعى از مسيحيان به او نمود و زنارش را قطع كرد .
سپس متوكل امر نمود هيچ داروئى از طرف حنين براى او نياورند ، مگر بنظارت طيفورى . حنين به خانهاش رفت و همان شب وفات كرد . گفتهاند حنين از جهت غم و تأسف وفات نمود .
مىگويم ( ابن ابى اصيبعه ) اين حكايتى است كه ابن جلجل نقل نموده است .
همچنين ديدم كه احمد بن يوسف بن ابراهيم در كتاب « المكافات » خود اين حكايت را طورى نقل كرده كه مناسب قصه فوق الذكر است . صحيحترين حكايت اينست :
عيون الأنباء في طبقات الأطباء ( فارسى ) — صفحة 470
مساهمون: ابن أبي أصيبعة
ص٤٧٠