جبرئيل بعباس گفت : امير چگونه شب را به صبح رسانيده است ؟ عباس در جواب گفت : همان گونه صبح كردم كه تو دوست دارى . جبرئيل گفت : به خدا قسم امير مطابق دلخواه من و نه مطابق خواست خدا و نه خواست شيطان هم صبح نكرده است .
عباس از گفتار جبرئيل در خشم شد و به او گفت : رويت سياه اين چه حرفى است كه زدى .
جبرئيل گفت : بر من لازم است كه دليل و برهان بر گفتهء خود بياورم ؛
عباس گفت : دليل را بياور و الا ادبت مىكنم و ديگر نبايد بخانهء من بيائى .
جبرئيل گفت : من دوست داشتم كه شما امير مؤمنان باشى . آيا چنينى ؟ عباس گفت :
نه . جبرئيل گفت : آنچه را كه خدا از بندگان خود مىخواهد ، اطاعت از اوامر او و عدم در ارتكاب گناه است ، حالا شما اى امير بزرگ چنين هستى ؟ امير جواب داد : نه و استغفار مىكنم .
جبرئيل گفت : آنچه را كه شيطان دوست دارد چنين است ، كه به خدا كفر آورده و منكر ربوبيّت او گردى . شما اى امير چنين هستيد ؟ امير جواب داد : نه و ديگر نبايد از اين ببعد سخنان بر زبان آورى .
فثيون مترجم گفت : چون مأمون در سال دويست و سيزده عازم روم گرديد ، جبرئيل بيمار سخت شد . مأمون چون او را بسيار ضعيف ديد ، از او خواست كه پسرش بختيشوع را همراهش بفرستد . جبرئيل پسر را كه در فهم و عقل و سخاوت بمانند خود بود ، خواست . چون مأمون با او صحبت كرد و جوابهاى او را شنيد بسيار خشنود گرديد و به او فوق العاده محبت و احسان نمود و مقام او را بالا برد . مأمون وى ( بختيشوع ) را با خود بروم برد . پس از حركت مأمون مرض جبرئيل زيادت گشت و مرگش فرارسيد .
جبرئيل مأمون را وصى خود قرار داد . وصيتنامه را به دامادش ميخائيل سپرد پس از وفات جبرئيل تشييع مجللى از وى به عمل آمد . اين احترامات بمناسبت خدمات و خير - خواهى او بود . ويرا در دير « مارسرجس » در خاك مدائن مدفون نمودند . چون پسرش
عيون الأنباء في طبقات الأطباء ( فارسى ) — صفحة 345
مساهمون: ابن أبي أصيبعة
ص٣٤٥