من عهد جانبازى به راه دوست بستم * آزاده خواهم داد سر ، كز قيد رستم
گر مرگ در كامم شرنگى بود ليكن * چون طوطيان از شوق او شكّر شكستم
راهى نه با نيرنگ باشد نى فريبم * نى سرد را با تلخ و گرم آميختستم
هر كس به روزى بايدش ديدن بدى را * امروز بينيد آن بدى از ضرب دستم
لشكريان صدا زدند كه كسى به تو دروغ نميگويد و تو را فريب نميدهد ، ولى باز مسلم بگفتار آنان توجّهى ننمود و در اثر زخمهائى كه بپيكرش رسيد نيرويش از دست رفت و سربازان عبيد اللَّه بر او هجوم آوردند سربازى از پشت سر چنان نيزه بر او زد كه بر وى زمين افتاد ، و به حالت اسارت دستگير شد .
چون مسلم را بمجلس ابن زياد وارد نمودند سلام نكرد ، پاسبانى او را گفت : بفرماندار سلام بده ، مسلم گفت : ساكت باش واى بر تو به خدا قسم كه او فرماندار من نيست ، ابن زياد گفت : اشكالى ندارد سلام بدهى يا ندهى كشته خواهى شد ، مسلم گفت : اگر تو مرا بكشى - تازهگى ندارد