ترجمهء علىّ بن نصر شبوكى اين حديث را با زيادتى نقل كرده است ، اينك حديث : راوى گفت : چون حسين بن على كشته شد و سرش را بهمراه برداشتند نشستند و بميخوارگى پرداختند و سر را دست بدست ميدادند كه ديدند دستى از آستين بر آمد و با قلمى آهنين شعرى بر ديوار نوشت بدين مضمون .
بروز حشر ندانم كه قاتلان حسين * چگونه چشم شفاعت بجدّ او دارند
راوى گفت : چون اين بشنيدند سر را گذاشته و فرار كردند .
راوى گفت : كوفيان سر حسين را با زنان و مردان اسير بردند چون بنزديك دمشق رسيدند امّ كلثوم بشمر كه جزو آنان بود نزديك شد و او را فرمود : مرا به تو نيازى است گفت چيست ؟ فرمود ما را كه به اين شهر ميبريد از دروازهاى وارد كنيد كه تماشاگر كمتر باشد و ديگر آنكه باينان