بشارت به آتش شما را كه فردا * بدوزخ بمانيد جاويد سوزان
بعمرى برادر ز مرگت بنالم * كه بودى به از هر كه پرورده دامان
بريزند اشكى چنان ديدگانم * كه هرگز نخشكند چون چشمهساران
راوى گفت : مردم صدا بگريه و نوحه بلند كردند و زنان گيسوان پريشان نمودند و خاك بر سر ريختند و صورت به ناخن خراشيدند و سيلى به صورت خود ميزدند و صدا بوا ويلا بلند كردند و مردان بگريه افتادند و ريشها كندند و از آن روز بيشتر هيچ مرد و زنى گريان ديده نشد .