باب سوم نكوهش دنياپرستى
شاعر مىگويد : ( 1 ) در شگفتم كه انسان زندگى را با خوارى و ذلَّت به سر مىبرد در بارهء دنيا فكر كردم ، ديدم همانند كاروانسراى مسافران است و راه همه يكى است و كم و زيادش ، با هم فرقى ندارد و من در اثر ندانستن در فكر بودم كه مالى روى مالم بگذارم ولى اگر به كم قانع بودم ، برايم كافى بود و بسيارى مال جز دشمنى وارث ، چيزى در بر ندارد زيرا مىبينم كه آنان انتظار مرگ مرا مىكشند ، تا مال را ميان خود تقسيم كنند و دنيا مرا به آخرت مىكشاند و متحيّرم با اين اعمال به كجا مىروم ؟ وقتى كه خاك روى بدنم مىريزند و به طور اجبار از همگان جدا مىشوم .
هامش
( 1 )عجبا عجبا لغفلة الانسان
قطع الحياة بذلَّة و هوان
فكرت في الدّنيا فكانت منزلا
عندى كبعض منازل الرّكبان
مجرى جميع الخلق فيها واحد
فكثيرها و قليلها سيّان
ابغى الكثير الى الكثير مضاعفا
و لو اقتصرت على القليل كفانى
للَّه درّ الوارثين كأنّني
باخصّهم متبرّم بمكانى
متبرّيا حتّى اذا نشر الثّرى
فوقى طوى كشحا على هجران