بودند استاد ابو اسحاق يك دست بر ديگر دست نهاده و گفت بودن چيزى بر چيزى چنين باشذ پس اگر بارى تعالى همچنين بر عرش بوذ يا از عرش بزرگتر يا همچون عرش بوذ يا كوچكتر از عرش باشذ و بهر سه تقدير لازم آيد كه متقسم بوذ كراميّان منقطع شدنذ و هيچ جواب نتوانستند گفت پس چون وزير او ابو العبّاس اسفراينى در پيش او رفت سلطان گفت كجا بودى كه همشهرى تو خداى كراميّان را بارش بر ايشان نمود .
فصل نهم در بيان آنچ بارى تعالى جوهر نيست .
برهان آنست كه جوهر متحيّز و در مكان بود و ما پيدا كرديم كه بارى تعالى در هيچ مكان نيست .
فصل دهم در بيان آنچ بارى تعالى به هيچ چيز متّحد نشود .
جماعتى از نصارى اين را روا داشتهاند و اين باطل است زيرا كه چون دو چيز متّحد شوند اگر هر دو باقى باشند پس دو باشند و متّحد نباشند و اگر باقى نباشند پس هر دو يا يكى از آن دو معدوم شذه باشند و معدوم با معدوم يا معدوم با موجود متّحد نشود .
باب سيم در صفات بارى تعالى
و در وى دوازده فصل است
فصل نخستين در بيان آنچ بارى تعالى قادر است .
برهان آنست كه اگر علّت موجب بودى و قادر مختار نبودى از قدم او قدم عالم لازم آمدى و اين محال است پس بارى تعالى قادر بود .
فصل دوم در بيان آنچ بارى تعالى عالم است .
برهان آنست كه هر كس كه از وى فعلهاى خوب حاصل شود همه عاقلان
هامش
دنبالهء حاشيهء صفحهء پيش
سرباززد و امتناع ورزيد گفتخَلَقْتَنِي مِنْ نارٍ وَ خَلَقْتَهُ مِنْ طِينٍاين مقايسه بين خاك و آتش كردن و حكم باشرفيّت آتش دادن چگونه رواست كه افضل و اشرف در برابر خاك پست شود از اينرو فرمود لا تقيسوا فانّ اول من قاس ابليس سپس فرمايد لكنه فضل على القوم لانه استدل بقياس الاولوية و هم يستدلّون بالمساوات