بىميل مداهنت بياورم اين فصول از جهت اين نبشتم و آن كه حاصل سخن بود از جانبين بياوردم ايزد تعالى اين كلمات را سبب استيجاب « 1 » درجات نجات كناد و از خطا و زلل « 2 » قلم و دل را نگاه دارد بمنّه و كرمه .
فصل نخستين [ در نفي جهت ]
جماعتى ميگويند كه هر چه موجود بود او را شكلى و مقدارى و حدّى بايد و هر چه چنين نبود او خود موجود نبود بدان كه اين سخن باطل است و ما را بر بطلان اين سخن دلايل بسيار است .
برهان نخستين آنست كه هيچ شك نيست كه زيد و عمرو و جملهء اشخاص انسانى در معنى حقيقت انسانيت يكىاند و تفاوت كه هست بصفات ديگرست ماوراى معنى انسانيت كه قدر مشترك است و چون اين معلوم شد گويم آن معنى كه حقيقت انسانيت است و او يك معنى است اگر گوئى دراز است بايد كه كوتاه انسان نبود و اگر گوئى كوتاه است بايد كه دراز انسان نبود و اگر شرط آن حقيقت آنست كه بيرون عالم باشد بايد كه آنچه اندرون عالم باشد انسان نبود و اگر شرط آن حقيقت آنست كه اندرون عالم بود بايد كه بيرون عالم انسان نبود و چون هم دراز و هم كوتاه و هم داخل عالم و هم خارج عالم انسان است معلوم شد كه انسان از آن روى كه انسان است نه دراز است و نه كوتاه و نه خارج عالم و نه داخل عالم پس درست شد كه ما حقيقتى معلوم ميتوانيم كرد كه آن حقيقت را شكلى معين و مقدارى معين و مكانى معين نبود پس آنچه خصم گفت هر چه او را شكلى معين و مقدارى معين و حيّزى معين نبود او موجود نبود اين سخن باطل است .
برهان دوم آنست كه هر كس بيقين و علم جلى ميداند كه او را قوت بينائى و قوت شنوائى و قوّت تخيّل و قوت تعقّل هست و البته قوّت تخيّل و توهّم تخيّل و توهّم نتواند كردن كه آن قوت تخيّل و توهّم چگونه است دراز است يا كوتاه بزرگ است يا كوچك پس قوت تخيل و توهم گواهى دهنده است بر آنچه روا بود كه چيزى كه وهم و خيال او را
هامش
( 1 ) - بمعنى استحقاق و لزوم است .
( 2 ) - لغزش .