از اوست :
ان بنى برمك لو شاهدوا * فعلك بالغائب و الشاهد
ما اعترف الفضل بيحيى أبا * و لا انتمى يحيى الى خالد
پسران برمك ، از آنها كه حاضرند ، و از آنها كه غائباند ، هرگاه متوجه به كار ناپسند تو بشوند نه فضل به فرزندى يحيى مىبالد ، و نه هم يحيى خود را به خالد پيوسته مىانگارد .
از اوست :
و كاتب بارع بلاغته * تجلو علينا كلام سحبان
لو كان عند المأمون جوهرة * اهداه او بعضه لبوران
كاتبى كه در چربزبانى و سخنآرايى به پايهاى رسيده بود ، كه بلاغت كلام سبحان را به خاطر ما مىآورد ، مىگفت هرگاه در پيش مأمون عباسى گوهر گرانبهايى بود همهء آن يا بعضى از آن را ، به پوران دختر حسن بن سهل كه همسرش بود اهدا مىكرد .
باز گفته است :
هذا حديثى تنمى عجائبه * بكثرة القال فيه و القيل
اعجزنى دفنه فشاع كما * اعجز قابيل دفن هابيل
خبر من كه آن به آن ، امور بىسابقه آن آشكار مىشود و پيوسته گرفتار قيل و قال مىگردد آن قدر شهرت يافته ، كه نمىتوانم آن را دفن كنم ، و از خاطرهها ببرم ، همچنانكه قابيل ، از دفن كردن كشته برادرش هابيل عاجز شده بود .
از اوست :
لا دردر الرجال ما ذا * يرون من حلة النساء