Skip to main content

تحفه حكيم مؤمن يا تحفة المؤمنين ( فارسي ) — Page 273

Contributors:

P.273
صد وبيست وپنجرطل جره مطلق أو بيست وچهار قسط است ونزد إسرائيل چهل وهشت قسط جرهء صغيره چهار قسط است جره انطاكى چهل وهشت قسط است جورق وجو سقا هر يك سه رطلند قفيز پيمانيه ايست كه بيست وپنج من باشد وگويند بيست وچهار كيجله است كيجله يكمن وهفت ثمن من است كيل سى وشش من است كيله سيصد درهم وكسريست مسر به شش استار وربع استار است مكوك سه كپلحه است قنطار يكهزار ودويست أو قيه است وگويند آنمقدار طلاست كه پوست گاو از آن پر شود مد پيمانه ايست بوزن دو رطل وربع كه دويست ودو مثقال ونيم باشد صاع چهار مداست وبرطل نه رطل اما اوزانى كه در بلاد عجم مشهور است ودر دستورات كاهى به آن رجوع مىشود يكى من شاهيست وآن يكهزار ودويست مثقال است ومن تبريزى ششصد مثقال است سير نزد أهل خراسان پانزده مثقال است وسه عبارة از شانزده يك يكمن است وپنجاه عبارت از ثمن يكمن وپانزده نصف سيه است وآن را در أصفهان ده نار گويند قضل سيم در تحويل أوزان بعضي ببعضى تحويل درهم مثقال آنست كه از دراهم نصف وخمس را جمع نمايند وآن عدد مثاقيل است مثالش خواستيم دانسته شود كه پنجاه درهم چند مثقال است از پنجاه نصف گرفتيم كه بيست وپنج باشد وخمس أو ده مجموعت سى وپنج دانستيم كه پنجاه درهم سى وپنج مثقال است تحويل مثقال بدرهم بر عدد دراهم جون سه سبع افزوده شود مراد حاصل است ومثالش خواستيم كه دانسته شود چهل ودو مثقال چند درهمست مى افزائيم هيجده را كه سه سبع چهل ودواست بر عدد مثقال مذكور وميدانيم كه چهل ودو مثقال شصت در همست طريق تحويل مادون درهم بما دون مثقال بايد بحبه در آورد وثمن أو را انداخت پس آنچه بماند حبات مثقال خواهد بود مثالش هر گاه پرسند كه چهار دانگ درهم چه قدر مثقال بايد بحبه در آورد وثمن أو را انداخت پس آنچه بماند حبات مثقال خواهد بود مثالش هر گاه پرسند كه چهار دانگ درهم چه قدر مثقال مىشود بايد بحبه حساب نمود وآن سى ودو حبه محسوب مىگردد وچون ثمن را وضع كنند بيست وهشت حبه بوزن مثقال ميماند وآن نه قيراط وحبه از مثقال است تحويل مادون مثقال بمادرن درهم چون به دستور مذكور بحبه در آورند وبر آن سبع آن افزايند مجموع آن حبات درهم خواهد بود مثالش چون ده قيراط ونيم مثقال چه مقدار درهمست بايد بحبه در آورد وآن سى ويكحبه ونيم مىشود وچون سبع أو را كه چهار حبه ونيم است بر آن افزايند سى وشش حبه در همى خواهد بود وآن چهار دانگ ونيم درهمست قدنمت التشخيصتات بحمد الله واهب العطايا وأرجو من فضله يوفقني في اتمام البوافى بسم الله الرحمن الرحيم قسم أول از دستورات جامع موسوم بتحفة المؤمنين در بيان اعمالي كه متعلق است بادويهء مقرد وآن مشتملست بر پنج طريق طريق أول در تدابير ادويهء مقرده مخصوصة طريق دويم در بيان دستور استعمال بعضي از ادويه مثل چوب چينى وعشبه ومانند آن طريق سيم در گرفتن عرقها وآبها وما بتعلق بها طريق چهارم در بيان ساختن گل حكمت وشنجرف وساير ادويه مفرده مضبوعه وآنچه بان تعلق دارد طريق پنجم در اعمال غريبه وأصول كليهء صناعت طريق أول درتدابير مفره وآن مشتملست بر پنج فصل فصل أول در دستور احراق فصل دويم در تشويه وتحميص وتقلبه فصل سيم در غسل ادويه فصل چهارم در بيان انحاد بعضي از ادويه فصل پنجم در بيان اصلاح بعضي از ادويه بطريق محصوص وحفظ بعضي از ان فصل به أول در دستور احراق ادويهء معنيه بايد دانست كه احراق بجهة انتقال طبيعت است پس اگر حسبم بنهجى باشد كه اعراض مدركه جسته را أصلا ترك نكنند هر آينه مستمر الطبع خواهد بود واگر مفارقت كند پس اگر سخيف الجسم متخلجل باشد به سبب احراق ميل برودت مىكند واز غايت احراق كه بحدر ما ويت رسد بالكلية حدتش زايل مىگردد واگر كثيف الجسم وغير متخلخل باشد از برودت ميل بحرارة مىنمايد واحتياج باحراق با بجهة كسر حدت آن چيز است مثل زاج ويا بجهة تلطيف اوست مثل نمك ويا بجهة رفع سميت است مثل أفعى ويا بجهة رفع اجزاء غريبه است مانند بوره يا بجهة تقوية وسد منافذ است ويا بجهة شدة نفوذ واحراق اشيأ شرط است كه دو جنس مختلف را با هم نسوزانند مثل نمك وبوره وأحجار را مبالغه در احراق كنند بدون نباتات وحيوانات وحرير وصموغرا أدنى احراق كافيست وهر گاه مطلب جسم محرق باشد بايد بعد از احراق أو را شست والا بدون تصويل استعمال نمود وتكليس مشتق از گلس است وآن اسم آهك است وآهك سريع الجق مىباشد پس هر جسم صلبيكه قابل سائيدن نباشد وبه سبب احراق مانند آهك قابل سحق كردد أو را مكلس گويند پس تكليس أعم از آن است كه باحراق باشد يا بتدبير ديگر احراق زرنيخ نايد زرنيخرا بقدر نخود ريزه كرد وكوزهء كه بكل حكمت گرفته بافتند گذاشته سوراخ سهلى در سر كوزه بگذارند كه بخار بيرون رود ودر اتش گذارند تا انكه دود سياه برطرفشده سفيد نمايد پس از آتش بردارند احراق زاجات بعد از انكه زاجات را نرم صلايه كرده باشند در كوزهء نوى مطين بطين الحكمة