روبه صفتان به آنان نگاشتم تا بدين صوب عزيمت كنند گريه من براى حسين و ياران اوست .
( 1 ) آنگاه به پسر اشعث توجه كرده فرمود ميدانم از اين امانى كه به من دادهء نتيجهء نخواهم برد ليكن اگر بتوانى قدم خيرى براى من بردار و آن اينست كه از جانب من كسى را به طرف امام حسين ع روانه كنى كه هم اكنون در راه است و به زودى به طرف شما خواهد آمد به آن حضرت چنين عرضه بدارد « پسر عقيل كه گرفتار جفاى دشمنان است و به زودى كشته مىشود مرا به طرف شما گسيل داشته و مىگويد پدر و مادرم فداى تو و خاندانت باد با همراهيان خود بازگرد و به طرف كوفه ميا مبادا بگفته و خواسته كوفيان اطمينان داشته باشى زيرا كوفيان همان مردمى هستند كه پدر بزرگوارت همواره درخواست مىكرد مرگ يا قتل او را از آنان جدا سازد . مردم با تو دروغى بيعت كردند و آدم دروغگو رأى صحيحى ندارد » .
پسر اشعث گفت چنين نيست كه از امان من نتيجهء حاصل نشود بلكه به خدا سوگند فرمودهء ترا عملى مىكنم و به پسر زياد اطلاع مىدهم كه ترا امان دادهام .
بالاخره پسر اشعث حضرت مسلم ع را با چنان وضع ناگوارى به در قصر آورده اجازه خواسته ويرا اذن دخول دادند چون بحضور آن بينور رسيد پيش آمد مسلم و ضربهء كه بكر بر دهان مباركش وارد آورده و امان نامهء كه به حضرت مشار اليه تقديم كرده بوى اطلاع داد عبيد اللَّه از كار بر خلاف انتظار وى برآشفت و گفت بچه دليل و از كجا بوى امان دادى تو پنداشتى ما ترا به تعقيب او فرستاديم كه ويرا امان بدهى بلكه ما ترا مأموريت داديم تا ويرا دستگير نمائى پسر اشعث كه تيرش را بخطا خورده يافت ساكت شد و حرفى نزد .
( 2 ) هنگامى كه مسلم ع به در قصر رسيد از گرمى هوا و گرفتارى و برابرى با دشمن و بيوفائى
الإرشاد ( فارسي ) — صفحة 406
مساهمون: الشيخ المفيد
ص٤٠٦