و كم رمت قسمات الحسن صاحبها * و أتعبت قصبات السبق حاويها
و زهرة الروض لو لا حسن رونقها * لها استطالت عليها كفّ جانيها « 1 »
يوسف عليه السّلام در خانه عزيز مصر به كار خود مشغول شد و در فرصتهايى كه پيش مىآمد درايت ، دورانديشى ، امانتدارى و شايستگىهاى خود را آشكار مىساخت و بدينوسيله اعتماد عزيز را به خود جلب كرد و در سراى اختصاصى عزيز راه يافت .
امانتدارى و پاكدامنى يوسف سبب شد كه در خانهء عزيز به محل اشراف و آزادگان دست يابد و در قلب عزيز ، مانند پسران نيك جاى خود را باز كرد .
زمان سپرى مىشد و بهار عمر بر زيبايى و حسن جمال او مىافزود . به تدريج يوسف عليه السّلام لباس كودكى را افكند و خلعت جوانى پوشيد تا جايى كه فكر زليخا هم مشغول و متوجه او شد . زن عزيز صبح و شب مراقب يوسف بود ، در نشست و برخاست ، در خواب و بيدارى و به هنگام صرف غذا پيوسته حركات و سكنات او را زير نظر داشت .
در اين چشمچرانيها ، جمال پنهان يوسف و زيبايىهاى جسمى و روحى و تناسباندام او بر زليخا آشكار شد و احساس كرد كه بذر مهر يوسف در اعماق قلبش جوانه زده و در فكر او ظاهر مىشود و آرزوى كام گرفتن از يوسف را در دل مىپروراند ، همان گونه كه هر زن جوان و خوشسيمايى به هنگام تنهايى آرزوهايى در سر مىپروراند ، ولى آيا ممكن است كه زن عزيز با آن مقام و مرتبه از يوسف كام دل بستاند .
او زن عزيز مصر است ، در كاخ حاكم مقامى دارد و عظمت شوهر او در مصر عظمت وى محسوب مىشود .
بهترين كارى كه شايسته زليخا است اين است كه بر هواى نفس خود تسلط يابد و آرزوى دل را سركوب كند و ريشههاى هوا و هوس را از روح خود بركند ، ولى زمانى كه دوباره يوسف را مىبيند قلبش متوجه و متمايل او مىگردد و مهر يوسف عليه السّلام در قلبش تقويت مىشود و به قول شاعر :
هامش
( 1 ) . چه بسيار زيباييهايى كه صاحب خود را هدف تير قرار داده و برنده مسابقه را به سختى و تعب انداخته است * اگر غنچه بوستان رونق فراوانى نداشت ، دست جنايتكار به طرف آن دراز نمىشد ، تا آن را از حيات جدا سازد .