ذات خود ، نه موجود است ، نه معدوم . پس ماهيت ماهيت است و غير از ماهيت نيست . بر اين اساس ، اتصاف ان به موجوديت فرع تحقق وجود است و گرنه وصف و اتصاف ان به موجوديت اعتبارى است ، همچنانكه در تحقيقات منظوم نيز امده است :
كيف و بالكون عن استواء * قد خرجت قاطبة الأشياء « 1 »
اگر گفته شود كه اتصاف ان به موجوديت فرع وجود نيست و انتساب ان به جاعل كفايت مىكند . در جواب مىگويم : علاوه بر عدم تعلق جعل به ماهيت ، بايد گفت كه ايا پس از انتساب ماهيت به وجود حالت ان تغيير مىكند يا نه . اگر تغيير نكند ، « انقلاب » لازم مىآيد ؛ زيرا ماهياتى كه نسبت به وجود و عدم در حالت يكسان قرار دارند ، از اين حد ( لا اقتضا بودن ) بدون وجه و دليلى خارج شدهاند . اگر هم حال ان تغيير كند ، آنچه باعث تغيير شده ، وجود است .
بنابراين آنچه به حمل موجوديت اولى است ، وجود است و ماهيت بنا بر وجود ، موجوديت پيدا مىكند . البته واضح است كه وجود ، هستىاى بر ماهيت نيست ، بلكه هستى ماهيت است . ازاينرو اتصاف ماهيت به وجود ، مانند ساير اتصافات مجازى نيست ؛ زيرا اقسام واسطه در عروض مختلف است كه عبارتند از :
1 . يك قسم كه واسطه و ذى الواسطه برحسب وجود وضع اختلاف دارند .
مانند جالس و سفينه
2 . قسمى كه واسطه و ذى الواسطه از لحاظ وجود اختلاف دارند نه وضع .
مانند سطح و جسم . بهطورىكه اشاره به يكى اشاره به ديگرى است ؛ هرچند از لحاظ وجودى مختلفند .
3 . قسمى كه از لحاظ وجودى اختلاف ندارند . مانند جنس و فصل .
در قسم اول سلب عرض واسطه از ذى الواسطه حقيقتا صحيح است . در قسم دوم اين امر خفى است و در قسم سوم ، اخفى است . نسبت ماهيت به وجود نيز مانند جنس به فصل است . بهطورىكه تحصل فصل حقيقى است و
هامش
( 1 ) . منظومه ملا هادى سبزوارى .