علت ايجابى است ؛ زيرا مناط ان علم ، قدرت ، و عشق است ؛ زيرا نيازمندىهاى بدن را درك مىكند ( علم ) ، مىتواند نيازهاى ان را نيز از طريق شهوت و غضب برآورده سازد ( قدرت ) ، و بالاخره اينكه عشق دارد و عشق يعنى ادراك امور سازگار با روح ، نه بدن ؛ هرچند كه دست آخر هم سازگار و هم غير سازگار مربوط بدن خواهد بود .
با اين حال اصلا اينگونه تصور نشود كه منظور از اين روح ، روح سابق بر اجسام است . چنانكه يكى از ائمه فرموده است :
خلق اللّه الأرواح قبل الأجسام
خداوند ارواح را پيش از اجسام آفريده است .
زيرا در اين صورت تعلق روح به جسم ممتنع است و اين امر در مورد ارواح كلى آشكار است . درباره ارواح جزئى مثالى نيز بايد گفت كه اين ارواح هم مستقلند و هيچ مادهاى ندارند و محال است كه اسير ان شود . ازاينرو بايد گفت كه اين نوع روح از مقتضيات ماده و در نتيجه تابع بدن است و اگر استعداد حصول ان در بدن وجود نداشت ، ان را ايجاد نمىكرد .
اين است كه گفته مىشود : روح جسمانيه الحدوث است . البته ميان بدن و روح رابطه عليت وجود دارد . به طورى كه بدن مادى و برزخى ، علت اعدادى هستند . مانند علت بودن مادر براى فرزند . روح نيز علت ايجابى است مانند علت بودن فرزند براى مادر . به طورى كه مادرش و بدن خويش را تدبير مىنمايند . اين امر قابل تامل است .
مقدمه سوم [ بدن و روح از لحاظ مرگ و زندگى عكس يكديگرند ]
بدن و روح از لحاظ مرگ و زندگى عكس يكديگرند . مناط حيات بدن ، كه ذاتا مرده است ، روح است . به طورى كه روح شعاع خود را يا در سراسر بدن بسط مىدهد كه شعاع لامسه است يا شعاع خود را در بخشى از بدن مىگستراند كه شعاع چشايى ، بويايى ، بينايى و شنوايى است و اين معناى حياتآفرينى براى بدن است . مرگ بدن هم به اين صورت است روح اين