سلطان ملكشاه در كماندارى سرآمد مردمان بود و هرگز تيرى به خطا نمىانداخت . در نيزهگذارى نيز از همگان برتر بود و دوستار شكار . روزى بفرمود تا شكار خود و غلامانش را شماره كنند ، كه چنين كردند و دههزار بود . پس بفرمود تا دههزار دينار صدقه دهند و گفت : « از خداى تعالى در هراسم كه خون جانورى بيهده ريزم » ، و همو بود كه منارة القرون را بر سر راه مكه به بغداد از سم و شاخ جانوران شكارى برآورد . از شگفت اخبارى كه از داد او منقول است يكى اين است كه از غلامان ارشدش مردى به فقيرى برخورد كه خربزهاى براى فروش با خود داشت ، و آن هنگام فصل خربزه نبود . غلام آن خربزه به جبر و به رايگان از او گرفت . آن مرد هم برفت و بر در سلطان ايستاد . سلطان به دو گفت :
« خصم خويش مىشناسى ؟ »
پاسخ داد : « نه » .
سلطان هم بفرمود تا غلامانش گردآورند ، و چو آمدند بديشان گفت :
« ميل خربزه كردهام و اكنون فصل آن نيست . در ميان شما كسى هست كه مرا بر آن دسترس دهد ؟ »
خصم آن مرد بگفت : « اى خداوند ، مرا خربزهاى است كه كس را نيست . »
سلطان نيز بفرمود تا او را گرفتند ، و آن مرد را بخواند . چو او را شناخت ، سلطان به دو گفت :
« او غلام توست و من او را به تو بخشيدهام ؛ او را بگير » .
مرد هم او را گرفت و بيرون آمد . غلام خود را به سيصد دينار از او بازخريد ، و مرد به نزديك سلطان بازشد و گفت :
« سرورا ، غلامى را كه به من بخشيده بودى ، به سيصد دينار فروختم » .
سلطان گفت : « خرسند هستى ؟ »
گفت : « آرى » .
سلطان گفت : « پس اين مال بردار و در پناه خداى تعالى برو » .
مرد همچنين كرد و برفت .
هامش
خدمت آمد و هفتادهزار دينار ماليات سلطنتى پرداخت كرد ، و اين مبلغ در روزگار سلطان محمود تا سالانه چهلهزار دينار كاهش يافت . نسوى ( 189 ) مىنويسد : « سلطان ملكشاه بن الب ارسلان چون ارّان را ، افزون بر ديگر ممالك پهناورش بگرفت ، شروان شاه زمان بر او درآمد ؛ از پس تاراجهاى پياپى سرزمين وى و يورشهايى كه عمدهء سپاهش را نابود ساخته بود ، و بر عهده گرفت كه سالانه صدهزار دينار به خزانهء سلطانى فرستد » .