تخطي إلى المحتوى الرئيسي

إرشاد القلوب ( فارسي ) — صفحة 215

مساهمون:

ص٢١٥
مردم از اسلام برگردند سپس من به خانه على بن ابى طالب آمدم و بوى عرض كردم كه بزرگان يهود بمدينه آمده‌اند و سؤالاتى از ابى بكر نمودند او جواب و پاسخى به آنان بر نگرداند . لبخندى بر لبان على عليه السّلام نقش بست و فرمود اين همان روزى است كه رسول خدا به من وعده فرمود بعد على در جلو من شروع به راه رفتن كرد راه رفتنش مانند راه رفتن رسول خدا بود تا اينكه در جايى كه رسول خدا مىنشست هم آنجا نشست بعد متوجه دو يهودى شد و سپس فرمود نزديك من بيائيد و مسائلى را كه براى اين پيرمرد طرح كرديد براى من طرح كنيد . پرسيدند تو چكاره اى فرمود : من على بن ابى طالب برادر پيامبر همسر فاطمه ! پدر حسن و حسين ، جانشين پيامبر در تمام شئون ، صاحب هر منقبت و پيروزشونده ى در پيكارها ، راز نگهدار پيامبرم . يكى از آنان دو مرد يهود عرضكرد : من و تو در پيشگاه خدا چكاره‌ايم حضرت فرمود : اما من از آنگاه كه نفس خويش را شناختم مؤمن هستم و تو كافر هستى از آن وقتى كه نفس خويش را شناخته اى و نمىدانم سرانجام تو چه خواهد شد اى مردى يهودى . يهودى پرسيد كدام نفس است كه نفس ديگرى است ولى خويشاوندى ميان آن دو نيست حضرت فرمود : او يونس است كه در شكم ماهى بود پرسيد قبرى كه با صاحبش در حركت بود چيست ؟ فرمود : آن هم يونس بود كه در شكم ماهى بود ماهى در هفت دريا با يونس حركت ميكرد ، پرسيد خورشيد از كجا طلوع مىكند ؟ فرمود