بعد ميگويد به آن خدائى كه جان من در دست قدرت اوست اگر جاى او را به بينند و كلامش را بشنوند از مرده ى خويش فراموش كنند و بر خويشتن اشك بريزند تا اينكه ميت را در تابوت بگذارند و به طرف گورستان بروند روحش بر فراز نعش بپرواز درآيد و فرياد مىكند اى خاندان و فرزندان من دنيا شما را مانند من بازى ندهد ثروتى را كه گرد آوردم از حلال و حرام پشت سر گذاشتم براى شما ، بر شما گوارا ولى وزر و بالش به گردن من ماند بترسيد از آنچه كه من گرفتار شدم و چه نيكو سروده گوينده ى شعر :
« لقد لهوت و جدّ الموت في طلبي
و ان للموت لى شغلا عن اللعب »
« لو شمرت فكرتى فيما خلقت له
ما اشتد حرصى على الدنيا و لا طلبى »
1 - سرگرم بازى بودم ولى مرگ در پى من سعى و كوشش كرد و همانا مرگ مرا از بازى باز داشت .
2 - اگر فكر من مىپرسيد كه براى چه آفريده شدم حرص من بر دنيا در طلب مال سخت نميشد .
ديگرى گفته
« أبقيت مالك ميراثا لوارثه
فليت شعرى ما أبقى لك المال »
« القوم بعدك في حال يسرهم
فكيف بعد هم حالت بك الحال »