ابو منصور ثعالبى نيشابورى
و باغهاى نيشابور . . .
امّا دريغ كه من آنها را نخواهم ديد ! ( آندره ژيد ) در پگاه پاييزان نشابور ، آواى نرم و مهربان مادر در كوچهء تنگ پيچيد « . . . به خدا سپردم . . . » .
پسرك هفت هشت ساله ، بقچهء نانش را - كه مادر به لايهء درونى آن اندكى شيراز ماليده بود - در زير بغل فشرد و سر واگردانيد ؛ نگاه مادر هنوز بدرقهاش مىكرد .
چند گام نخست ، سنگهاى سرد و ناهموار كوچه ، پاهاى برهنهء پسرك را گزيد ، امّا همين كه به خم كوچه رسيد ، پاها با سردى و درشتى سنگها خو گرفت . راه خانه تا دكانك سرد و نمور ، چندان بود - كه پسرك بتواند - بىشتابى ، اندوه خود از اين روزهاى تلخ و سنگين را در آسياى اندرونش بگرداند و نرم كند .
هر از گاهى ، كودكى همسال خود را كه مىديد كفش به پا و بستهء كتاب زير بغل ، حسرتى سوزان ، در حرير نرم آهى ، از سينهاش بيرون مىتراويد و آن مشتوار سرخ و صنوبرى ، در سينهاش تندتر مىزد ؛ آن گاه لبها به واگويهاى مىجنبيد :
« خوش به حالش ! مىرود به مكتب ، بود آيا كه . . . » .
دانسته نيست كه از دل سوختهء پسرك چندين صد يا دو صد يا سه صد بار . . . اين