يعنى : رنج سفر شبانه را تحمل كرديم چندان كه زاغ شب را بال بريده يافتيم ( يعنى سپيده صبح دميد ) شاعر زاغ شب را به استعاره آورده و نه به معنى حقيقى آن .
غراب نوح .
كلاغ نوح . و اين مثلى است براى پيك و پيام رسانى كه به منتظران خود خبر را دير آورد يا خود هيچ خبر نياورد . نوح نيز چون كلاغ را از كشتى فرستاد تا از [ كران ] دريا و آب خبر آورد ، كلاغ به مردارى سرگرم شد و پيش نوح نيامد و نوح ناگزير كبوتر را فرستاد و كبوتر خبر بازآورد . جاحظ گفته : در مثل گويند :
فلان باز نمىگردد . تا آنگاه كه كلاغ نوح بازگردد ، اهل بصره گويند تا آنگاه نشيط از مرو بازگردد « 1 » ، و مردم كوفه گويند : تا آن گاه كه مصقله از سيستان بازگردد « 2 » ، و عرب گويد : تا آن گاه كه قارظ عنزى باز آيد . شاعرى گفته :
و ندمان بعثت به رسولا * فاهمل حاجتى كغراب نوح
رأى فى الدّير بدرا مستنيرا * فساعده على دين المسيح
يعنى : و چه بسا همدمى كه او را به پيام گزارى فرستادم امّا او سفارش و نياز مرا - چون كلاغ نوح - از ياد برد . در دير زيبارويى چون ماه رخشان ديد و به دين مسيح گرويد و او را در كيش مسيح يار شد .
غرائب الإبل .
عرب در امثال خود گويد : « ضرب ضرب غرائب الإبل » يعنى : چنان زد كه اشتران بيگانه را زنند . و مثل از آن جاست كه چون خداوند شتر ، اشتران
هامش
( 1 ) - نشيط نام غلام زياد بن ابى سفيان است كه بنّا بود . پيش از آن كه بيرون خانهء زياد را برآورد و بسازد ، از پيش او گريخت . زياد نمىخواست كسى ديگر آن را بسازد . و چون از وى پرسيدند ، چرا خانه را برنمىآورى و تمام نمىكنى ، گفت تا نشيط از مرو بازآيد . ( م . ) .
( 2 ) - در روايت ديگرى از جاحظ ( حيوان 5 : 529 ) : « حتى يجئ مصقلة من طبرستان » آمده در معارف [ ابن قتيبه ] ( ص 403 ) نيز چنين است . در معجم البلدان 6 : 20 آمده : معاويه ، مصقّله بن هبيره را به يكى از قبايل بنى ثعلبه والى فرستاد . مصقله با 20 هزار مرد روانه شد . چون به شهر درآمد به قتل و اسارت دست يازيد و چون به گردنهها و گريوهها رسيد و خواست به در آيد خود و مردانش گرفتار حملهء دشمن شدند ، دشمن از هر سوى بر سر آنان سنگها غلتانيد و مصقله و سپاهش نابود شدند . و اين سخن به صورت مثل درآمد . ( م . ) .