ما را نمىخواهد تأييد كند ، لااقل مواضع ملى و عملكرد ما را در حل قضيهء كردهاى عراق و طرح خودگردانى يا ملى كردن نفت را تأييد كند .
شرط سوم : فتوايى صادر كند و هرگونه وابستگى به حزب الدعوه را تحريم كند .
شرط چهارم : فتواى تحريم وابستگى به حزب بعث را پس بگيرد و آن را جايز اعلام كند .
شرط پنجم : يكى از خبرنگاران روزنامههاى خارجى يا داخلى بيايد و راجع به مسائل فقهى سؤالاتى كند و ايشان هرطور مىخواهد جواب دهد .
آنگاه استاد شهيد نگاهى به نمايندهء صدام كرد و گفت اگر هيچكدام را قبول نكنم ؟
نمايندهء صدام گفت : چنان كه گفتم از زبان صدام شنيدم كه گفت اعدامش مىكنم . پس در جواب فرمودند : « به صدام بگوييد من در انتظارم تا به وعدهاش وفا كند . . . همهء آرزو و تلاش من اين بود كه يك حكومت اسلامى در كرهء زمين شكل گيرد . اكنون كه چنين حكومتى به رهبرى امام خمينى در ايران تشكيل شده است ، آرزوى من برآورده شده و مرگ و زندگى برايم تفاوتى نمىكند . اما تأييد مواضع حزب با آنچه قبلا از من خواستيد كه در امور سياسى دخالت نكنم ، تناقض دارد . اما وابستگى به حزب الدعوه را تحريم نمىكنم . اما وابستگى به حزب بعث را اجازه نمىدهم . اما براى مصاحبه مطبوعاتى آمادگى لازم را ندارم . »
سپس نگاهى به افسر اطلاعاتى قصر كرد و گفت : « به صدام خبر بده هروقت مىخواهد مرا اعدام كند » . اين افسر چنان تحت تأثير روحيهء استاد شهيد قرار گرفت كه به دستبوسى استاد افتاد و اشك از چشمانش سرازير شد و مرتب به پاى خود مىزد و مىگفت : « حيف ، و اللّه حيف » .
شهادت استاد
يك روز ظهر مسئول ادارهء امنيت نجف آمد و به شهيد صدر گفت مسئولين در بغداد مىخواهند شما را ببينند .