تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ مكة (از آغاز تا پايان دولت شرفاى مكه '1344 ق'") " — صفحة 486

مساهمون:

ص٤٨٦
اختلاف شخصى كه با صنجق جده داشت صلاح را در تأخير ارسال آنچه صنجق جده نوشته بود ديد و در عوض متن ديگرى نوشت كه در آن نشان داد كه عبدالكريم به سعد و سعيد ظلم كرده و عدالت چنان اقتضا مىكند كه امارت سعيد براى مكه تأييد شود . « 1 » و بدين ترتيب بود كه بابعالى از آنچه در پشت صحنه رخ مىداد غافل بوده ، كار رعايايش را به بيش از يك نفر واگذار مىكرد تا آنان به جنگ با يكديگر بپردازند و هرطور كه دلشان مىخواهد براى تحقق اهدافشان تلاش كنند و در اين ميان ، مكه را با انواع مصيبت‌ها و بحران‌ها روبرو كنند ، مشكلاتى كه بچه‌ها را پير مىكند بدون آن كه مسؤولان عثمانى راه و روش خاص خود را براى رسيدن به واقعيت قضيه داشته باشند و روى آن بايستند . بدين ترتيب بود كه نامهء مصر به استانبول رسيد و كتاب صنجق جده كنار گذاشته شد تا با تأخير برسد . بنابراين آنچه را كه والى مصر مىخواست به انجام رسيد . زمانى كه نامهء او به دربار عثمانى رسيد ، به زور نيروى نظامى فرمان بازگشت سعيد داده شد ، بدون آن كه به عواقب آن فكر شود . سپاه مصرى فرمان جديد را برداشته حركت كرد ، به طورى كه مكه دچار بحران شد و موسم حج از آن آشفته گرديد و نامه‌هاى مكرر به عبدالكريم نوشته شد كه معزول است . او هم در پى كسانى از علما و اعيان از اهالى كه اسير اين جزر و مدها بودند فرستاده آنان را در مسجد جمع كرده فرياد زد : آيا من صاحب حق نيستم ؟ آيا من تنها عدالت گستر نيستم ؟ آيا شما راضى به امارت من نيستيد ؟ همه مىگفتند : آرى آرى . و اللَّه آرى . به خدا اگر من هم آنجا بودم ، همين را مىگفتم ، زيرا اين تنها كلمه‌اى است كه قانون مسلّط سياست هر عصرى به آن تمايل دارد . شريف عبدالكريم مىگفت : « عثمانىها سعيد را فرستادند تا بر آنان امارت كند . » آنچه براى آنها مهم بود رد دستورات عثمانى بود . در اين وقت مردم هم كنار درِ مسجد فرياد مىزدند كه « آن فرمان باطل است » آن گونه كه صدايشان در رواق‌ها مىپيچيد كه : باطل است ، باطل است . « 2 »
هامش
( 1 ) . إفادة الأنام ، خطى . ( 2 ) . همان .