گفت كه او به امراى رومى در بارهء او نامه نوشته و در اين نامه امير را به ظلم و ستم متهم كرده است . سپس به امير توصيه كرد تا او را از آن سرزمين دور كند و آن قدر در اين باره اصرار كرد تا موافقت امير را گرفت .
سپس به سرعت حكم را به اجرا گذاشت و به او مهلت نداد تا كار املاكش را تصفيه كند . هنوز از مكه دور نشده بود كه اموال وى را تصرّف كرد و بهترينها را براى خود برداشت و اين بعد از آنى بود كه وسائل متعلق به او را در مزايدهء آشكار به فروش گذاشت . وقتى اين خبر به خضر افندى رسيد ، همانجا سكته كرده مرد . « 1 »
چنين است كه گاه روزگار مىكوشد به شهرت مردى كه منصب امارت مكه ، چنان حاكمى را در عدل و مروت جز اندك به خود نديده ، آسيب برساند و زمينه را چنان مهيّا سازد كه روزگار درخشان او را بسيار تيره و تار بنماياند .
واقعيت آن است كه شريف حسن به سبب برجستگى شگفتش در روزگار چنان بود كه در شمار كسانى قرار گرفت شهرت به عدل و نصفت دارند و البته در تاريخ اندكند . اما اين امر ، مسؤوليت او را در بارهء تجاوزى كه وزير او در حكومت و ادارهء امور مردم داشت ، كم نمىكند . اى كاش مىتوانستم مانند يك مورّخ و با توجه به سيرهء پاك او ، عذرهايى را براى او دست و پا كنم و اين مسأله را به ترس رعايا برگردانم كه از رساندن واقعيت قضايا آن هم به موقع ، به شريف كوتاهى مىكردند ، اما با اين حال اين امر هم مسؤوليت را از دوش شريف بر نمىدارد ، زيرا حتى افراد شجاعى كه بتوانند به بيان حقيقت بپردازند ، باز از سرنوشتى كه خضر افندى گرفتارش شد ، در امان نبودند .
سرنوشت شومى كه خضر افندى دچار آن شد ، اشاره به آن دارد كه ارتباط و پيوند شريف حسن با رعايا به رغم آن كه وى دوستدار عدالت و به آن مشهور بود ، بر يك بستر نرم و آرام نبوده است . به طورى كه رعاياى دل و جرأتدار هم كه مىتوانستند حقايق را به او بنمايانند ، قادر نبودند فضاى امنى در اطراف خود داشته باشند تا آنان را برابر شرّ و شور اقويا حفظ و حراست كند .
هامش
( 1 ) . تاج تواريخ البشر ، حضراوى ، خطى .