الثاني أن تعرفها فتعرف ربك .
يعنى : اگر خواهى بگوى كه معرفت حقيقت نفس ممكن نيست از روى عجز از وصول به معرفت كنه او ، كه اين قول صحيح است ، از براى آن كه حقيقت او را بازگشت به حقيقت ذات الهيه است ، و ذات الهيه را ممكن نيست كه هيچ احدى غير او شناسد . آرى ، بيت :
كى عقل به ساحت جلال تو رسد
كى و هم به كنه لا يزال تو رسد
در كنه كمالت نرسد هيچ كسى
كو جز تو كسى تا به كمال تو رسد
و اگر خواهى بگوى كه معرفت نفس بحسب كمالات و صفاتش ممكن است بلكه عارفان را حاصل است و به واسطه معرفت كمالات نفس ، دست ادراك ايشان به معرفت رب از روى اسماء و صفات و اصل ، كه اين نيز جايز است ، لا جرم در مخاطبه نفس خويش بگوى ، بيت :
دلا هماى وصالى بپر چرا نپرى
ترا كسى نشناسد نه آدمى نه پرى
تو دلبرى نه دلى ليك بهر حيله و مكر
به شكل دل شده اى تا هزار دل ببرى
گهى به خاك در آميزى از وفا و دمى
ز عرش و فرش و حدود دو كون بر گذرى
پس حكم بر قول اول آنست كه بدانى كه حقيقت نفس خود را نمىشناسى ، لا جرم حقيقت رب خويش را هم نمىشناسى . و بر قول دوم نفس خود را و صفات و كمالات او را مىشناسى . پس به معرفت ربّ خويش راه مىبرى ، اما مىگويى ، بيت :
سرّيست كه جز نهفتنش نيست روا
درّيست نفيس و سفتنش نيست روا
رازى كه ميان جان جان و جانست « 3 »
دانستنى است و گفتنش نيست روا
فكان [ 324 - پ ] محمد صلَّى الله عليه و سلَّم أوضح دليل على ربه ، فإن كل جزء من العالم دليل على أصله الذي هو ربه فافهم .
يعنى : چون هر جزوى از عالم دليل است بر اصلش و بر اسمى كه رب اوست ، لا جرم محمد - عليه السّلام - نيز دليلى است واضح بر ربّ خويش ، أعنى رب الأرباب كه آن الله است سبحانه و تعالى . آرى ، بيت :
در بشر روپوش كرده است « 4 » آفتاب
فهم كن و الله اعلم بالصواب
هامش
« 3 » پا : رازى كه ميان جان و جانان جانست .
« 4 » قا : گشته است .