من ذكر روضه كردم و كوى تو خواستم
گفتم حكايت گل و روى تو خواستم
سوى بهشت كرده به يك بار خلق روى
من آن طرف بهشتم و سوى تو خواستم
و در قول شيخ - كه مىفرمايد : قدر اين نشأت انسانيه را نمىداند مگر آن كه حق را چنان ذكر كند كه مىبايد - تنبيه است بر حقيقت ذكر و مراتبش ، تا دانسته شود كه حق كى جليس ذاكر مىشود .
و مراد از ذكر مطلوب آنست كه بنده چون به زبان ذكر گويد به جان « 18 » و دل حاضر باشد ، و جميع قوى را بدان مشغول دارد ، و حاصل آن كه بالكليّة متوجه پروردگار خود شود « 19 » ، و به نفى خواطر و قطع احاديث نفس قيام نمايد .
چون بر اين وجه مداومت ذكر كند ، ذكر از زبان به دلش منتقل شود ، و چون به جذبات ذكر منجذب گردد و خلع خلع هستى موهوم كند ، حضرت حق تعالى و تقدّس از وراى استار غيوب متجلَّى گردد و باطن بنده به حكم « وَأَشْرَقَتِ الأَرْضُ بِنُورِ رَبِّها ) * « 20 » » منوّر شود ، و بعد از تجليّات صفاتيّه و اسمائيّه قابليّت تجليّات ذاتيه پيدا كند تا بدان تجلَّى در حق فانى شود ، و به ارتفاع ثنويّت و انكشاف حقيقت احديّت ذاكر و مذكور و ذكر غير حق نباشد آرى ، شعر :
لقد كنت دهرا قبل أن يكشف الغطا
اخال كأنّي ذاكر لك شاكر
فلمّا أضاء الصّبح أصبحت عارفا
بانّك مذكور و ذكر و ذاكر
و بدان كه حقيقت ذكر عبارت است از تجلى حق مر ذات خود را به ذات خود از حيثيت اسم متكلَّم از براى اظهار صفات كماليه و كشف نعوت جلاليه و جماليه هم در مقام جمع و هم در مقام تفصيل . چنان كه گواهى داد از براى ذات خود هم به ذات خود كه : « شَهِدَ الله أَنَّه لا إِله إِلَّا هُوَ ) * « 21 » » .
و اين حقيقت را مراتب است اعلى و اولايش آنست كه متحقّق [ 251 - ر ] شود از حق در مقام جمع از ذكر او سبحانه نفس خود به اسم متكلَّم به حمد و ثنا بر نفس خويش .
و دوم ذكر ملايكه مقرّبين كه آن تحميد أرواح و تسبيح ايشان است پروردگار خود [ را ] .
و سيوم ذكر ملايكهء سماويه و نفوس ناطقهء مجرّده است .
هامش
« 18 » قا : ذكر به جان .
« 19 » قا : « شود » نبود .
« 20 » س 39 ى 69 .
« 21 » س 3 ى 18 .