اعطاى وجود مىكند ، لا جرم اگر استحقاق خير داشته باشد اعطاى وجود خير كند ، و اگر استحقاق شرّ داشته باشد وجود شرّ إعطاء كند ، لا جرم سعداء مىگويند ، بيت :
كان قندم نيستان شكرم
هم زمن مىرويد و من مىخورم
و در مخاطبهء اشقياء مىگويد ، بيت :
گر بكارى خسته اى خود كشته اى
ور حرير و قز درى خود رشته [ اى ]
فمن فهم هذه الحكمة و قررها في نفسه و جعلها مشهودة له أرح نفسه من التعلق بغيره و علم أنه لا يؤتى عليه بخير و لا بشر إلا منه . و أعنى بالخير ما يوافق غرضه و يلائم طبعه و مزاجه ، و أعنى بالشر ما لا يوافق غرضه و لا يلائم طبعه و لا مزاجه . و يقيم صاحب هذا الشهود معاذير الموجودات كلها عنهم و إن لم يعتذروا ، و يعلم أنه منه كان كل ما هو فيه كما ذكرناه أولا في أن العلم تابع للمعلوم ، فيقول لنفسه إذا جاءه ما لا يوافق غرضه : يداك أوكتا و فوك نفخ . و الله يقول الحق و هو يهدى السبيل .
پس هر كه فهم اين حكمت كند و در نفس مقرّر سازد و به عين عيان به مشاهده او پردازد نفس خود از تعلَّق به غير آزاد كند و دريابد كه آن چه بر او طارى مىشود از خير و شرّ هم از اوست .
و مراد از خير آنست كه موافق غرض و ملايم طبع و مناسب مزاج او باشد .
[ 170 - ر ] .
و مراد از شرّ آن كه نه موافق غرض باشد و نه ملايم طبع و مزاج بود .
پس صاحب اين شهود اقامت معاذير همه موجودات مىكند ، و مىداند كه هر چه بر او طارى است از نفس اوست . چنان كه پيشتر گذشت كه علم تابع معلوم است .
پس در اوان طريان غير موافق و جريان ناملايم در مخاطبه نفس خويش مىگويد : كسب كردهء دو دست خويش مىاندوزى و به آتشى كه دميدهء دهان تست مىسوزى . « لله در من قال كاشفا عن هذه الحال » . بيت :
يك روز عقابى سره از كنگره برخاست
وز بهر طمع بال به پرواز بياراست
ناگه ز يكى گوشه يكى سخت كمانى
تيرى ز قضا و قدر انداخت به دو راست
بيچاره عقاب از الم تير بگفتا
از آهن و از چوب بريدن ز كجا خاست
چون نيك نظر كرد پر خويش بر او ديد
گفتا ز كه ناليم كه از ماست كه بر ماست