كه سالك بر آن سلوك مىنمايد . بيت :
پس تو كدامى آخر چه نامى
يا شاه گيتى يا خود غلامى
تو باده نوشى يا ساقى مى
يا جام صافى يا خود مدامى
اى دل چه خوردى كاشفته گشتى [ 151 - ر ]
آهسته مىرو بر طرف بامى
سالك مخاطب به خطاب زبون از سر آشفتگى و جنون به ترجمانى عشق در خطاب حضرت بىچون جز اين چه گويد ، بيت :
گر جمله توئى پس اين جهان چيست
ور هيچ نيم من اين فغان چيست
هم جمله توئى و هم همه تو
آن چيز كه غيرتست آن چيست
فاعرف حقيقتك و طريقتك ، فقد بان لك الأمر على لسان الترجمان إن فهمت .
يعنى : بشناس حقيقت و طريقت خود را كه به حقيقت عين حق است تا به مشاهده غير او در وجود نپردازى و خود را بدين واسطه داخل در زمره ارباب كشف و شهود سازى ، چه سرّ توحيد بر تو منكشف شد و امر تحقيق احديت متبين گشت به لسان ترجمانى اگر فهم كرده باشى آن چه را به ذكر آن قيام نموديم .
و مراد از « ترجمان » يا شيخ است كه بطريق ترجمانى بيان مىكند هر چه از حقيقت امر حضرت سبحانى به دو إلقاء مىكند .
يا مراد هود باشد عليه السّلام آن جا كه گفت : « ما من دَابَّةٍ إِلَّا هُوَ آخِذٌ بِناصِيَتِها » « 20 » .
يا رسول امين و حبيب ربّ العالمين ، آن جا كه گفت : « كنت سمعه و بصره » الحديث ، و خود جميع انبياء و اولياء ، بلكه هر موجودى از مظاهر على اعلى ترجمان اسرار حق است . بيت :
منشين ز طلب كه ره عيان است اى دل
بر خيز ز خود حجاب آنست اى دل
تو گوش به دست آر كه هر موجودى
در كشف رموز ترجمان است اى دل
فهو لسان حق فلا يفهمه إلا من فهمه حق .
پس لسان ترجمان لسان حق است .
بى شك آن آواز از آن شه بود
گر چه از حلقوم عبد الله بود
او چو ناى است و نوا در وى ز دوست
او چو كوه است و صدا در وى از اوست
هامش
« 20 » س 11 ى 56 .