حق به يكى از دو طريق [ 128 - ر ] تواند بود :
يكى اتصاف حق به صفات كون در تنزل .
و دوم رجوع كون و صفاتش به سوى حق .
و اما به اعتبار احديت همه مستهلك است در وى ، لا جرم نه التذاذ است و نه تألم .
و شيخ اين سرّ را عالىتر از سرّ قدر داشت از آن كه بيان اين سرّ از لسان احديت است ، و أحديت را استعلاء است بر كثرت و السنهء او .
و ما يعقب كل حال من الأحوال .
عطف است بر « من يلتذ » . يعنى : دانستى كه ملتذ و متألم كيست ، و دانستى كه چه چيز در عقب هر حالى از احوال مىآيد . يعنى همچنان كه ملتذ و متألم از تجليات اوست احوال متعاقبه حالا بعد حال هم تجليات اوست .
و به سمى عقوبة و عقابا .
يعنى : از اين جهت كه جزاء حالى است كه در عقب حالى ديگر آيد جزاء را عقوبت و عقاب گويند . پس عقوبت مأخوذ از عقب باشد .
و هو سائغ في الخير و الشرّ غير أن العرف سماه في الخير ثوابا و في الشرّ عقابا .
يعنى : عقاب جايز نيست كه استعمال كرده شود در خير و شرّ ، بحسب اصل لغت ، امّا عرفى شرعي تخصيص كرده است خير را به ثواب و شرّ را به عقاب .
و بهذا سمى أو شرح الدين بالعادة ، لأنه عاد عليه ما يقتضيه و يطلبه : فالدين العادة :
قال الشاعر :
كدينك من أم الحويرث قلبها
أي عادتك .
يعنى : از براى آن كه هر حالى در عقب حالى مىآيد كه در حقيقت حال دوم جزاى اول است دين كه جزاء است تسميه كرده شد به عادت ، يا مفسّر گشت به عادت ، از آن كه شأن و امر به سوى بنده باز مىگردد بحسب آن چه هم حال او اقتضاى آن مىكند . آرى ، بيت :
كى كژى كردى و كى كردى تو شر
كه نديدى لايقش در پى اثر
كى فرستادى دمى بر آسمان
نيكيى كز پى نيامد مثل آن
گر مراقب باشى و بيدار تو
هر دمى بينى جزاى كار تو
چون مراقب باشى و گيرى رسن
حاجتت نبود قيامت آمدن
آن كه رمزى را بداند او صحيح
حاجتش نبود كه گويندش صريح