هنگام دعوت قوم در ميان تنزيه و تشبيه جمع كردى ، چنان كه در قرآن جمع كرده شد ، هر آينه قومش اجابت دعوت او كردندى ، از براى آن كه در اتيان به تشبيه حصول مناسبت است در ميان او و قومش ، چه ايشان مثبت صفات كماليه بودند مر اصنام خود را ، و مىگفتند : « ما نَعْبُدُهُمْ إِلَّا لِيُقَرِّبُونا إِلَى الله زُلْفى » « 15 » .
پس اصنام را مقرّبان حضرت داشتند و نزديك كنندهء ديگران پنداشتند ، و ايشان را شفعاى خود انگاشتند كه : « هؤُلاءِ شُفَعاؤُنا عِنْدَ الله » « 16 » ، و تقرب « 17 » به حضرت رب الأرباب و شفاعت عبده عند ذلك الجناب ميسر نمىشود مگر آن را كه موصوف باشد به صفات كماليه ، و معروف بود به اختصاص فضل از حضرت جلاليه .
پس اگر نوح - عليه السلام - در دعوت تشبيه آوردى ، از روى ملازمت عقايد خويش حكم تنزيه نيز از او قبول كردندى ، و ليكن ايشان را جهارا دعوت كرد يعنى ظاهرا و آشكارا بسوى ظاهر جمال مطلق [ خواند ] تا عبادت كنند به صور و ظواهر خود حضرت الهى را به عبادات بدنيّه و طاعات و اعمال حسيّه ، بعد از آن دعوت كرد قوم را اسرارا ، يعنى پوشيده و باطن بسوى باطن مطلق از حيثيت عقول و روحانيّت ايشان ، تا چون ملأ اعلى و ملايكهء مقرّبين عبادت باطن مطلق كنند .
پس چون قبول دعوت او نكردند ، به واسطهء آن كه محبت مظاهر جزئيه كه معبودات ايشان است در قلوب و بواطن ايشان راسخ « 18 » بود ، نوح در مخاطبه ايشان فرمود :
« اسْتَغْفِرُوا رَبَّكُمْ إِنَّه كانَ غَفَّاراً » « 19 » . يعنى طلب ستر وجودات و ذوات و صفات خويش در وجود و ذات حق [ كنيد ] و هر يك بگوييد :
گم شدن در گم شدن دين من است
نيستى در هستى آئين من است
لا جرم از آن روى كه نفوس بر محبت اعيان خويش مجبولند ، به نيستى در هستى پرداختند ، و سايهء كم مايه در اشراق خورشيد بلند پايه مستور ساختند ، [ 62 - پ ] و به واسطهء وفور استيناس به تقيدات مىشوم سر محو موهوم و صحو معلوم نشناختند ، و اظهار نفور كردند .
پس نوح در مشاهدهء اين حال ، قايل بدين مقال گشت كه :
هامش
« 15 » س 39 ى 3 .
« 16 » س 10 ى 18 .
« 17 » قا : تقربت .
« 18 » قا : راى و راسخ .
« 19 » س 71 ى 10 .