دانى كه چه مىفرمايد ، مىگويد ، بيت :
تنت از جان اگر چه آگه نيست
جانت از جان خويش آگاه است
هر چند وظيفة آن بود كه در افشاى اسرار عنان خويش در دست عقل عاقبت انديش نهم ، و شاهد زيبا و دلبر رعناى حقايق را در جلباب احتجاب جلوه دهم ، امّا غلبات اشواق و سلبات اذواق بيت :
دامن كشانم مىكشد سوى چنين گفتارها
تا آورم گلدسته اى زان دلگشا گلزارها
آن گه از روى غيرت در اوان قصد اظهار اسرار به دست منع دامان من مىكشد ، حاليا سر از گريبان من بيرون كرده در كشف ظهور حق در انفس و آفاق به زبان عاشق مشتاق در مخاطبهء خويش مىگويد ، بيت :
اگر چه در پس چندين هزار پرده نهانى
به چشم عارف بينا چو آفتاب عيانى
جهان به نور تجلَّى تست زنده از آن رو
همه جهان تن و تنها تو جان جمله جهانى
تو يوسفى و جهان عاشق تو همچو زليخا
كه دم بدم ز تو يابد جهان پير جوانى
براى جلوه حسنت برون شده همه اعيان
بسوى عالم صورت ز ملك غيب و معانى
به كبرياى تو اوهام ما چگونه برد پى
كه صد هزار مراتب برون ز حد گمانى
جمال حسن دل آراى خويشتن تو ببينى
كمال سلطنت و كبرياى خويش تو دانى
نشان دوست ببينى دلا ز انفس و آفاق
اگر غبار نشانت به آب ديده نشانى
حسين دامن همت ز گرد كون بر افشان
هلا چه بستهء اين خاكدان بر گذرانى
و الحدّ يشمل [ 60 - ر ] الظاهر و الباطن منك : فان الصورة الباقية إذا زال عنها الرّوح المدبّر لها لم تبق إنسانا ، و لكن يقال فيها انها صورة الإنسان ، فلا فرق بينها و بين صورة من خشب أو حجارة . و لا ينطلق عليها اسم الإنسان الا بالمجاز لا بالحقيقة .
يعنى : تعريف حدّى تو كه انسانى ، شامل ظاهر و باطن تست از براى آن كه تعريف تو حيوان ناطق است و حيوانى كه جسم نامى حساس متحرك بالإرادة است ، معرّف بدن تست كه ظاهر است ، و روح و نفس كه معبر به ناطق است باطن تو ، و ترا به ظاهر و باطن انسان خوانند كه اگر روح - كه مدبّر صورت است - زايل شود ، صورت باقيه را انسان نتوان گفت مگر بطريق استعاره يا مجاز ، به اعتبار « ما كان » ، و الَّا تعريف حيوان ناطق بر وى صادق نيست . پس از روى صورت در ميان صورت انسانيه و صورت خشبيه و حجريه جماديّه فرق نيست يعنى :
صورت حقى و حقت جان بود
صورت بى جان كجا انسان بود