امّا ببايد دانست كه اين فهم نيز بحسب ظهور و تجلَّى حق است نه بحسب حقيقت ، از آن كه حقيقت و ذات او ابدا از مدارك فهوم بيرون ، و سرمدا از غير احاطه افزون است ، لا جرم ،
آن نگو چون در اشارت نايدت
دم مزن چون در عبارات نايدت
نى اشارت مىپذيرد نى نشان
نى كسى زو علم دارد نى عيان
و مشاهدهء او [ 58 - ر ] بحسب ظهور و تجلَّى بر وجه تفصيل در جميع مظاهرش نيز متعذر است از آن كه مظاهر حق مفصلا غير متناهى است اگر چه بحسب امّهات نهايت پذير تواند بود .
و هو الاسم الظاهر ، كما أنه بالمعنى روح ما ظهر ، فهو الباطن .
يعنى عالم سراسر اسم ظاهر حق است ، چنانچه از روى معنى حق - عم فيضه - حقيقت و روح عالم است ، و اين عبارت است از اسم باطن او .
و ببايد دانست كه اسم ظاهر اقتضاى ظهور عالم مىكند ، و اسم باطن اقتضاى بطون حقايقش « 6 » . و مقتضى اگر چه به اعتبارى غير مقتضى است از آن روى كه ربوبيت غير مربوبيت است ، امّا به اعتبار احديت حقيقة الحقائق مغايرت منتفى است .
و لهذا عالم را عين اسم ظاهر داشت ، و روح عالم را عين اسم باطن ، تا عارف دقايق در مخاطبهء حقيقة الحقائق از لسان مرتبه و مقام ، قايل اين كلام تواند بود . بيت :
آخر اى جان جمله أشياء تو
هم نهانى و هم هويدا تو
پرده اى از كاينات ساخته اى
در پس پرده آشكارا تو
در پس پرده هاى گوناگون
هم تماشاگر و تماشا تو
تو به هر چهره اى نموده جمال
هم به هر ديده گشته بينا تو
از طريق ظهور و سرّ بطون
ظاهرت ما و باطن ما تو
در مقامى كه نفى و اثبات است
ما همه « لا » ى محض و « الَّا » تو
فنسبته لما ظهر من صور العالم نسبة الرّوح المدبّر للصورة .
يعنى : چون عالم صورت حق است و حق روح او ، پس نسبت حق به هر چه از صور عالم ظاهر مىشود بعينه نسبت روح جزوى است كه به تدبير صورت معيّنه قيام مىنمايد با صورتش . از اين روى كه حق نيز مدبّر صورت عالم است ، كما قال تعالى :
هامش
« 6 » قا : حقايقست .